تبليغاتX
اينجا غسالخانه است
مـا همه چيز داريم امـا، جــان نــداريم....
تازگیا همه جا دارن از غسالخان تعریف و تمجید میکنن... ولی دیگه وقتی آدم میبینه که لغتنامه دهخدا هم به طور مستقیم از غسالخان تعریف کرده... دیگه شکی باقی نمیمونه که من از دیشب پسر دهخدا شدم.

قضیه از این قراره که من به زبان فارسی کلمه ی جدیدی اضافه کردم که حتی تو لغتنامه دهخدا هم نبود. و آن کلمه سرتق بود. 

خدایا تو خود شاهد باش که منم: اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی.

از اینامه شدیداْ.

+ نوشته شده در  شنبه 13 تیر1388ساعت 19:54  توسط غسالخان | 

اولش میخاستم فقط بنویسم: چرا عمو جغد شاخدار، بنر رو نخورد؟ فقط همین... بعد دنبال یه عکس گشتم تا بذارم تنگ همین ۷ تا کلمه که یه دنیا حرف پشتشه... اما اینجا رو دیدم... فقط ساکت شدم و خوندمش!

عمو جغد شاخدار و بنر


+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 19:21  توسط غسالخان | 

شیخ حسودی میکنم به دیوارهایی که در آغوشت گرفته اند...

یادته بهت گفتم میخام رو پشت بوم خونه ی خدا نماز بخونم... مُچم رو تابوندی و گفتی چه غلطا؟!

یادته بهت گفتم چطور بلال اون بالا اذون گفت... خب نماز خوندن که بهتره... بعدش از درد هی داد میزدم و میخندیدم و میگفتم... فقط باید رو شیکم بخوابم و نماز بخونم...تا روم به سمت کعبه باشه :))

یادته چی میخاستیم... چی شد؟

دارم میام بالا پشت بوم خونه تو نماز بخونم... دارم میام به دور تو بچرخم.

:(

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 21:17  توسط غسالخان | 

"چرا گرفته دلت
مثل آنکه تنهایی
چقدر هم تنها
خیال می کنم ..."
+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 0:33  توسط غسالخان | 

برای روز مبادا:

گمان نكنم دیگر مادر یادش باشد كه درست فردای روزی كه آقا بزرگ مرد ، من به دل درد مزمنی دچار شدم كه تا مدتها دست از سرم بر نمی داشت . یادم هست ، با اینكه همه درگیر مراسم ختم و سوم و هفتم و ... بودند اما مرا پیش چند دكتر مختلف بردند تا شاید افاقه كند . هر دكتر هم كلی قرص و شربت و آمپول تجویز می كرد ، بدون اینكه هیچیك سر در بیاورند واقعن مشكل كجاست . هیچ كس ، هیچوقت از من نپرسید وگرنه خودم همان روز اول می گفتم . كار بدی نكرده بودم كه ... 

آقا جان پدر بزرگ مادر بود و هر دو همدیگر را خیلی دوست داشتند . یك روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم و آمدم طبقه پائین تا صبحانه بخورم ، دیدم مادر نشسته روی زمین و گریه می كند . من سه سال بیشتر نداشتم . روزهائی كه مادر خانه بود ، میز صبحانه چیده شده بود و من می نشستم تا او چای بیاورد . مثل هر روز نشستم . اما هر چه صبر كردم فایده ای نداشت . مادر همچنان گریه می كرد ...

« مادر ، چرا گریه می كنی ؟ »
« آقا بزرگ مرد . »
« یعنی مریض شده ؟ »
« نه . یعنی مرده . »
« مرده یعنی چی ؟ »
« یعنی دیگر نیست . یعنی از پیش ما رفت . »
« كجا رفت ؟ »
« پیش خدا . تو آسمونها »
« خدا آقا بزرك را اذیت می كند ؟ »
« نه ، خدا همه را دوست دارد . »
« خدا آقا بزرگ را هم دوست دارد ؟ »
« آره »
« پس تو چرا گریه می كنی ؟ »

مادر با بدخلقی من را فرستاد دنبال نخود سیاه . آخرین حرفش این بود كه تو بچه ای ، نمی فهمی ...
خانهء آقا بزرگ شلوغ بود . همه گریه می كردند . آقا بزرگ دراز كشیده بود وسط اطاق خودش . همان كه پنجره بزرگی رو به حیاط داشت و او از آنجا همیشه مواظب بود تا كسی یا چیزی گلهای محمدی اش را خراب نكند ... وقتی مادر رفت تا روی پدربزرگش را ببیند من هم لای دست و پای آدمها پنهان شدم و سر خوردم به اطاق . لحاف كلفتی كشیده بودند روی آقا بزرگ . مادر لحاف را كنار زد و شروع كرد به گریه كردن . صورت آقا بزرگ آرام بود . نمی فهمیدم كه مادر و بقیه چرا گریه می كنند . اما من هم از گریه آنها به گریه افتادم ... دستی مرا از لابلای جمعیت بیرون كشید و بغل كرد و به حیاط برد .

« دائی جان ، آقا بزرگ دردش می آید؟ غصه می خورد ؟ »

« نه دیگر . آلان حالش خوب است . خوب خوب .»
صدای جمعیت بلند شد . بعضی از زنها با صدای بلند گریه می كردند . مردها هم چیزی را فریاد می زدند . بعدها فهمیدم لاالله الله می گویند . آقا بزرگ را پیچیدند داخل فرش تبریزی كه وسط اطاقش پهن بود و با خود بردند ...

« دائی جان ، ما نمی رویم ؟ »
« نه . آنجا به درد بچه ها نمی خورد . »
« مگر پیش خدا نمی روند ؟ آنجا ، به آسمان ؟ »
« تو چقدر سوال می كنی دخترك . نه . اینها می روند آقا جان را می رسانند و برمی گردند . »
« می رسانند پیش خدائی كه همه را خیلی دوست دارد ؟ »
« این را كی به تو گفت ؟ »
« مادر »
« آره ، می رسانندش همان جا . »
شب با پدر برگشتیم خانه . برادر كوچكترم پیش مادر ماند .
« می شود امشب پیش شما بخوابم ؟ »
« نه . برو به اطاق خودت . » 

سر پاگرد راه پله ، پر بود از گلدان . مادر همیشه می گفت كه دست به خاك گلدانها نزنیم . مریض می شویم ، میمیریم ... به بزرگترین گلدان كه رسیدم ، چند مشتی از خاك آن خوردم . وقتی با دست زدن به خاك گلدان ممكن بود بمیرم پس اینجوری حتمن می مردم ...
دراز كشیدم روی تختم در آن اطاق تك افتادهء طبقهء دوم و منتظر شدم تا كسی بیاید و پتو را روی سرم بكشد و بعد هم لای فرش بپیچد و ببرد به آسمان ، پیش خدائی كه همه را دوست دارد ...
آن شب كسی نیامد ، جز درد . شب بعد هم . از شب سوم خودم پتو را روی سرم كشیدم و منتظر شدم تا شاید خدا خودش بیاید برای بردنم ... سالها گذشت ، خدای من مرد و من هنوز زنده ام اما از آن زمان به بعد، عادت كرده ام كه هرشب پتو را روی سرم بكشم و بخوابم . درست مثل آقا بزرگ وقتی مرده بود .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 1:41  توسط غسالخان | 

آورده اند که روزی "فاطمه بگـُــم" از شدت ترس مقابله به مثل را با استناد به سخن امام که فرموده بود "موشک جواب موشک" چنین معنا نمود:

اگر عراق موشک میزند... پس ما هم باید تولید مثل کنیم و موشک بزنیم (منظورش مقابله به مثل بوده)...

حالا حکایت ماست:

در جواب شورای نگهبان به جای اینکه دماغمون رو بگیریم و از اتاق بیرون بریم... بهتر است که جمیعاً تولید مثل کنیم... میر حسین گفت: هر ایرانی یک ستاد... حالا من میگویم... هر ایرانی یک موسوی.

خوشحالم... با وجود اینکه در این مدت.. گاهی خشم... گاهی نا امیدی.. گاهی تنفر... گاهی غم و تنهایی به سراغ ما اومد... اما برگی به تاریخ ایران اضافه شد... خوشحالم که تو اضافه شدن این برگ من وجود داشتم...

من نهضت مشروطه رو حس نکردم... نهضتی که بعد یه عده آمدند و آن رو مشروطه ی مشروعه نامگذاری کردند...

من ملی شدن نفت را ندیدم... نهضتی که مصدق آغاز کرد... (به به! بادوم زمینی هم حال میده ها... وسط نوشتن مطلب سیاسی) اما بعد مذهبیون جای ملیّون را تنگ کردند و نهضت را به قهقرا بردند.

من دولت مهندس مهدی بازرگان رو تجربه نکردم... وقتی فیلم استعفای بنده خدا رو میدیم که میگفت: چرا باید وزیر من از کسه دیگه ای اجازه بگیره؟... هیچ درکی نداشتم.. نمیفهمیدم...

اما این برگ از تاریخ ایران را خود ما نوشتیم. برگ خرداد 88. ما نشون دادیم.. که ستار خان زندس... نشون دادیم که میرزا کوچک خان جنگلی زندس... کسی که میگفت نباید هموطن را کشت... میگفت قزاقها رو نکشید... جنگ ما با روسیه ست.

جنگ ما با روسیه س!

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 تیر1388ساعت 11:0  توسط غسالخان | 

قال موسوی(ع):

به حضور اَن‌وَرت عارضم که:

گیرم که تو، رفتی و گرفتی و گفتی و خوردی و بردی و خواندی و زدی و نمودی و کردی... و ما را اندر غم خود گذاشتی و گذشتی...

ولی روزی را میبینم که به خاطر گذشت نکردنت،

"چون مرغ به طمع دانه در دام،        چون گرگ به بوی دنبه در بند،

میفتی و جواب میشنوی مصلحت چنین بود!... چرا که:

بی‌بند نگیرد آدمی پند        باشد که چو مردم خردمند،


بنشینی و صبر پیش گیری     دنباله‌ی کار خویش گیری"

با تشکر از دوست خوبم «شیخ مصلح الدّین سعدی شیرازی» که در نوشتن این پست (ببخشین بیانیه) کمکم کرد.
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 تیر1388ساعت 9:58  توسط غسالخان | 

میدونی چرا باد صدا میکنه...

شنیدم که اصلاً دوست نداره بوزه...

میگن برا همینه که چنگ میزنه به در و پنجره...

خودش رو به زمین و زمان میزنه...

از لای هر چی شاخ و برگه خودش رو رد میکنه... هوو هوووو میکنه... تا بلکی بتونه واسه...

آره بیچاره دلش میخاد واسه... یه نفسی تازه کنه... هر چی گرد و خاک و خس و خاشاکه از تنش جدا کنه... بگه من اومدم که بمونم... من گذری نیستم دیگه... خودش رو مادام العمر کنه...

اما میدونی بیچاره چاره ای نداره جز رفتن...

میگن ابرا باد رو هلش میدن... زورش میکنن... هر چی باد بال بال میزنه فایده نداره... از هر سوراخی که میخاد در بره نمیتونه... ابرا خوبیشون اینه که براحتی شکل عوض میکنن... طرفدار تغییرن!

اگه باد یه کم بادش رو خالی کنه...

غرورش رو بشکنه...

حقیقت رو باور کنه... 

باید خودش تند حرکت کنه...

باید اینقدر دور بشه تا آه و اشک ابرا دامن باد رو نگیره...

وای بروزی که بارون بزنه...

+ نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت 20:39  توسط غسالخان | 

گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان      هزار باده ناخورده در رگ تاك است

همین!

حرف برا گفتن دارم اما فقط حرفه... گاهی وقتا یه خط کار یه پاراگراف رو میکنه.


+ نوشته شده در  جمعه 5 تیر1388ساعت 23:36  توسط غسالخان | 

شنیدم جوات در اومده گفته که این الله اکبر ها رو پشت بوم مثه قرآنهاییه که عمروعاص سر نیزه کرد در مقابل حضرت علی...

جوات جون قبول! ما عمروعاصیم...

یادمه تو همون جنگ وقتی حضرت علی میخاسته عمروعاص رو بکشه... عمروعاص تو آخرین لحظه شلوارش رو میکشه پایین و حضرت علی اون رو نمیکشه و رهاش میکنه...

حالا من فردا میخام اینو ثابت کنم که شما ها علی گونه هستین یا نه!

فردا میرم تظاهرات... وقتی لباس شخصیها میخان با باطوم بزنن تو سرم... سریع شلوارم رو میکشم پایین... اگه نزدن به علی قسم خود علی هستین! قول میدم دیگه نرم رو پشت بوم.... حتی برا تنظیم کردنه دیش... چه برسه الله اکبر گفتن :))

والا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 22:11  توسط غسالخان |