صداي شليك لعنتي كه آمد،
دستت سريد روي ساعدم و
خون پاشيده شد روي ديوار سيماني.
نگاهت جاماند توي چشمهام ....
و سربازهاي تپانچه به دست، بغلت زدند و بردند كه چالت كنند.
من هنوز نگفته بودم كه دوستت دارم يا نه!
+ نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1384ساعت 18:44 توسط غسالخان
![]()

