تبليغاتX
اينجا غسالخانه است
مـا همه چيز داريم امـا، جــان نــداريم....

نمي دانم شب در تاريخ سياه خود چه افتخاري كسب كرده است كه اينهمه ستاره به سينه  دارد؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 22:35  توسط غسالخان 

خوبي در راه بود بسيار دورتر و او بي آنكه دريابد از كنارش گذشت.

آه! براي بازگشت بسيار دير است.    
+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 23:14  توسط غسالخان | 

پرچم سفيدش را دورش كشيدند تا آزادي را تجربه كند.
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 22:56  توسط غسالخان 

تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه ي همسايه........... حالا چشمت كور، پاشو بيا زندان ملاقاتم... تو باعث شدي من بخاطر تو دزدي كنم نشدي؟ هميشه همين همسايه احمقي رو كه حالا با شكايتش منو انداخت زندونو نزدي تو سرم؟ نگفتي زنش موبايل داره، ماشين داره همه چي داره؟ پارتي مي گيره خرجش مي شه اين هوا؟ نگفتي؟

و من انديشه كنان غرق اين پندارم.......... دختر خاله ي بابا عيب چه داشت كه اين عجوزه رو گرفتم؟ !

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 21:16  توسط غسالخان 

هرقدر انسانهارا بيشتر مي شناسم    گرگهارا بيشتر تحسين مي كنم!
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1384ساعت 21:11  توسط غسالخان 

دستهايش را درهم قفل كرد

خدايا مرا بيامرز...

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 0:21  توسط غسالخان | 

بي هيچ سلاحي روي صندلي ام مي نشينم

و صداي كليد را مي شنوم كه در قفل مي چرخد

قاتل من روزي

تمام پله ها را بالا مي آيد

صداي خيابان بلند است

و فريادهاي من هرگز كسي را به سمت اين پنجره نمي كشاند.       
+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1384ساعت 11:16  توسط غسالخان 

تو بارها و بارها/ با زندگي ات/ شرمساري از مردگان كشيده اي ( اين را من همچون تبي ـ درست همچون تبي كه خون به رگم خشك مي كند ـ احساس كرده ام).
+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 بهمن1384ساعت 19:54  توسط غسالخان 

آرزويم اين است كه مثل يك خر واقعي خدا زندگي كنم....!
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 22:31  توسط غسالخان | 

Oh God, if there be a God, save my soul, if I have a soul!

خدايا اگر وجود داري روح مرا اگر وجود دارد نجات بده !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 21:8  توسط غسالخان |