تبليغاتX
اينجا غسالخانه است
مـا همه چيز داريم امـا، جــان نــداريم....

 

دیدید گفتم دارم پیامبر میشم...آقا! بالاخره اولین مأموریت الهی-گوسفندیم تموم شد...تو یه جایی دو ساعتی بوشهر به نام خارتنگ نزدیک یه روستا به نام ابلحان!( به معنای انبار گندم..حالا اونجا گندمش کجاست؟ الله اعلم!)

اونجا تا دلت بخواد گوسفند داره...منم برا شروع کار چگونگی ترکه زدن رو یاد گرفتم، چون اول باید بگم نکنید ...تا بعد بگم بکنید... میخام نی زدن رو یاد بگیرم که 1400 سال بعد دینم رو دین ترکه معرفی نکنه این پاپ زندیق...؛ بگذریم... حالا کو تا نی زدن رو یاد بگیرم و گوسفند شاد کردن :دی

 

حالا برم بخوابم تا نمازم قضا نشدهL تا فردا! که برا همه نظرم در بیاد.

 

راستی زمین یه کره ی خاکی میباشد یا آبی! آیا؟

 

دوباره راستی... چرا کسی میلم نزد بگه من 5555 هستمL ؟

 

 اینم رو بگم و برم...به پیامبریم قسم بلدم ویرگول نوشتن ،،،،،،،،،،،،،،،،،،،، خوبه ؟ ولی اونجا قاظیده بود !

بازم به چیز دیگم بگم و برم...تازگیا فهمیدم روش از زیرش خیلی قشنگتره...ضمیر ش رجوع میکند به ابر...

 

 

یادش بخیر رو زمین..زیر ابر میخوابیدیم و میگفتیم شکل چی هستن...بگذریم که بعضی وقتها چیزای بدی بودن:دی

 

اجاره نشین

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 شهریور1385ساعت 3:24  توسط غسالخان 

سلام علیکم و قلبی لدیکم!

من دارم میام....

تو رو خدا گوسفند جلوی من نکشین!:(

کلی جون کندم تا اینا به من ایمان آوردن(]ًٌٍَُِّ«ةآأإئژV‌ء><؟":«»آأیإؤًٌٍَِّْ][}{{: اینا برا پیدا کردن یه ویرگول بود که آخر هم پیدا نکردم و تیک ایت بیخیال شدم:دی) حالا یه بز باشه خوبه!

اجاره نشین 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 18:56  توسط غسالخان | 

سلام دوستان...

من زندم هنوز ...

یه چند تا گوسفند زیر دستمه ...

دارم کارآموزی میکنم تا به انسانها پیامبری کنم:دی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 11:41  توسط غسالخان | 

La beauté est un crime

Dont nous sommes les victimes

 

همیشه محکوم ٬ همیشه بیگناه

 

 

چن وقتیه که اینجا بد جور بوی گند مزخرف تنهایی مرده ی منو میدهL .

نمیدونم چه مرَضیه، ولی مثه اینکه جبرئیل نازل میشه... فک کنم دارم پیامبر میشم...آخه چن بار شیکم اسبم از شدت بار وحی به زمین رسیدهL .

میشه منم پیام داشته باشم مثه یه زن حامله...

 

پ.ن.:

       دیشب میخواستم برم بالای خونه ی خدا نماز بخونم...بهمن جون این هوا  >:D<  ممنونم.

 اجاره نشین 

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 20:55  توسط غسالخان | 

یه جایزه میدم به کسی که ویزیتور 5555 ی باشه...میتونین یه پرینت اسکرین بگیرین، بعد برام میل کنین :دی

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 1:44  توسط غسالخان 

                راوی: حتی اگه خودت ته منجلاب سختی و بدبختی گیر کردی بازم می تونی به یکی که هنوز یه کم با سقوط فاصله داره کمک کنی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 23:46  توسط غسالخان 

و مهر ِصبح پيش چشم من طلوع می کند.

 

خود را از غبار سرد انتظار در آيينه ی زلال چشمانم می شويد...

 

و آنگه مهر مهربان، دشت دامن خود را تا کران بی کران می گستراند.

 

مهدی جان امسال نیستم تو جشنت...جای منو هم خالی کن باشه...تولدت مبارک..به مامان نرگس هم سلام برسون.

 

 

می دانم که میایی

چقدر نالم ز تنهــــــــایی

 

می آیی چو ابر بهار

می شویی از دل غبــــــــار

 

می تابی چو آفتاب

می ربایی از دیده خواب

 

 

 نگذاریم پندارمان همچون مرغی در دستان ترک خورده ی فرقه ی مصباحیه (حجتیه) راه را گم کند...حضور دارم تا ظهور

 

اجاره نشین 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 23:30  توسط غسالخان 

   

و همه ی انسانها گوسفندن ...اگه یکی بپره این طرف جوی همه میخان بپرن...ولی فک نمیکنن کجا دارن میپرن...

 

برا همین همه ی پیامبرا اولش چوپان بودن... با ترکه و نی شروع کردن بعدش با یه کتاب و عصا...

 

دروغ میگم بگو دروغ میگی...

 

اجاره نشین 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 23:5  توسط غسالخان 

هستم تا آخرین تیکه ی دلم بشه یه لکه ی خون...

 

چشمای قشنگتو میزنه این رنگ خونابه ای... آخی!

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 22:56  توسط غسالخان 

 

Take it Bikhial

 

اون روزا ، ما... دلی داشتیم ... واسه مردن ، کسی بودیم ... چیزی داشتیم ...

 

ولی حیف که  اون روزا تموم شد و این روزا سر به بیابون گذاشتم... مثه مرغی زیر بارون راهم رو گم کردم.. انگاری خیال نداره تموم شه، این تنهایی من...می خام تو دل این کوها داد بزنم؛ صدام بپیچه درست مثه وقتی که تو دیار خروسها بودم. آخه سوئیتم یا به قول اونا استودیو م مبله نبود وقتی با خودم حرف می زدم صدام میپیچید...سفر به تنهایی از اونجا شروع شد و تا الان ادامه داره  ... خیلی فکر می کنم اونم چه فکری...

 

سودای شعله شدن سر زد تا از خاکستر من

می ریزد دست جنون هر دم باده در ساغر من

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 19:16  توسط غسالخان | 

و جنوب...خطه ی خط خط شده ی ایران...

موقعی که خورشید از غرب آن غروب می کند ... اینجا ست که مشعلهای نفت رقص کنان از شش گوشه آن طلوع می کنند..

مشعلهای نفت می سوزند تا بسازند...و من می سوزم تا...

 

مدتی چند نیستم ...به پایان فکر نمی کنم، چون هنوز دنبال یک جوی می گردم که به سراب بریزد...

 

اجاره نشین 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 2:32  توسط غسالخان | 

خلق...خلق الانسان من...

 

داستان "پدران آدم"صادق هدایت رو می خونم و از خودم می پرسم:

 

من نسبتم با میمون ها رو انکار می کنم؛ نسل چند سال بعد نسبتشون با ما رو منکر می شن...

 

ولی اینو می دونم که همین الان، همه میگن اونایی که فکر می کنن ریششون بلندِ، و زمین به خاطر بیدادی که به اونا شده همه رو میکشه، از ما نیستن.

 

 

خیلی با خودم فکر کردم که چرا یه نویسنده مثل صادق هدایت باید خود کشی کنه! و این نتیجه ای مزخرفتر از خود کشی او...


شب... من... میز... انگشتر... زمین... جوش... آرزو... دود... بخار... پول... مردود... مردم... شاید... نامرد... زنان من... مثل یه کولی... میمون... شعله... عکس... آب... مشرف... رگبار... کوه... چرنده... شلاق... طویله... شیخ... نمیگم... چوپان... گرسنگی... قبیله... مکار... شکار... زندگی... چماق... تنه... مرگ روح مرده ی خود را با نفس او زنده کرد...  سکوت... انگار... بارون... زندگی... ننگ... ببر نر... ابر... سرما... پشه... مرداب... چشمهای زاغ ... خون... بغچه... معدن... بهار... آشیانه... گلباران... آرام... نسیم... خدا... ذغال... گم کرد....

 

اجاره نشین 

 

+ نوشته شده در  جمعه 3 شهریور1385ساعت 6:38  توسط غسالخان | 

 بکارتت را به تاراج حراج مسپار! عیسی در مانگر هیچ دردی نیست...هم خوابه ی خدا هم بشوی! تقدست را تنها علامت سوالی به نمایش میگذارد.ف

 

مادرم به خاطر اینکه در هنگام تولد از پا به دنیا اومد و اون قابله هم زیاد تو کارش قابل نبود و پای اونو کشید؛ یه کمی از لحاظ حرکتی مشکل داره...

 

پدر بزرگم  سر شیفت-کارگره کارخونه ریسندگی شماره دو و از دوستای نزدیکه ارباب تفضلی بود. تا اینکه یه روز یه سید قمصری که بابای من باشه برای کار اومد اونجا؛ پدر بزرگه براش یه کاری دست و پا کرد یه جورایی بابام مدیونش شد ...

بعد چند ماه، ... پدر بزدگم در و تخته رو به هم جفت کرد و  این دو تا تو یکم شهریور  هزار و سیصد پنجاه منو به دنیا آوردن...

 

یواش یواش ناتوانی مامانم بیشتر شد، مخصوصاً بعد از وضع حمل من!

بابام که دیگه یه بچه روستایی ساده نبود ؛ شستش خبر دار شد که بهتر از مامانم براش هست.  وقتی هفت سالم بود، از مامانم طلاق گرفت و در رفت.

 

از بابا بزرگم هم یه خونه مونده بود با شش نفر وارث! داییهام خونه رو قسمت کردن و یه تیغه کشیدن و یه اتاقش رو دادن به ما!

 

گذشت تا انقلاب شد و موسسه ی جامعه ی زنان که توسط ملکه ی پهلوی تأ سیس شده بود و یه پولی به ما می داد؛ منحل شد. یه چند سالی بدون پول موندیم تا سازمان بهزیستی یه خودره کمکی به ما کرد.

...

.

.

.

الان سی و پنج سالمه تا حالا صد و سه تا خواستگار داشتم از پسر بیست ساله تا پیر مردی پنجاه و نه ساله...

هر کدوم به دلیلی رفتند....

 

خیلی به خودم مغرورم، هر کسی جای من بود تا حالا به قول فرنگیس  بکارتش رو به تاراج حراج سپرده بود،  ولی خوب خدا رو شکر تا حالا هیچ دغدغه ای نداشتم جز دیدن خنده ی مادرم، آخه خیلی خنده هاش قشنگه وقتی می خنده همه ی تنش تکون می خوره.

 

راستی اسمم مریم الساداتِ ... و فقط از خدا می خام که مادرم ازم راضی باشه؛ راستشو بخوای یه خواسته ی دیگم دارم...

خیلی بچه دوست دارم... ایشالا که خدا با منم مثه حضرت مریم رفتار کنه و خودم با خودم یه بچه بیارم...

 

فکر نمی کنم حضرت مریم بیشتر من سختی کشیده باشه...

                                                            

 

* این  یک داستان مجازی در دنیایی مجازی  می باشد! از هر گونه شباهت اسمی معذرت می خواهم.

 

اجاره نشین 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 شهریور1385ساعت 4:16  توسط غسالخان |