دیشب یاد بچگیام افتادم...
روی شیشه ی بخار گرفته ی پنجره، اسم تمام كسایی كه دوسشون دارم رو با دست نوشتم...
اما تا به اسم تو رسید دیگه جا نبود یعنی دیگه نمی ، نبود...یه ها ا ا ا كردم تا جا برای اسم تو درست شد
اما...
خیلی شبیه آه بود.
![]()
به خدایت خدایا!
سینه ی شخم خورده ی شیخ ما به سم پاشی احتیاجی نداشت...
قلب شیشه ای به دریچه ی فولادی نیازی نداشت...

به مسیحاییت، به اهوراییت...به ذلالتم به رذالتم!
بگذار تا بگریم
بگذار تا بنالم
بگذار تا ببوسم...
اما بگذار باكی نباشد!
چرا كه چشمان سبز، نفس مسیحایی و لبان خشك در
اشك
و آه
و بوسه های من
بازاری ندارد.
....................................................................................................................................................................................
ای...
كلاغهای لاشخور
مرده شوران مرده پرست
طبیبان مرضجو
لختی صبر كنید تا جان من جایگزین جان دگر شود.

و ای شیخ!
می خواهم خدا بین خواب تو و بوسه های من گیج شود،
می خواهم تو را جوری نوازش كنم كه به نازت نیاز نباشد،
می خواهم تو را زار ضجه زنم تا با آهت راهم باز شود...
ای شیخ!
"بنفسی انت" ورد زبانم هست....یادت هست.
![]()

