رفتم پیش بچه های نقشه برداری اونا به بچه های ناظر میگن "برد داگ" یعنی سگ شکاری...منم بهشون میگم:
گاوان و خران بار بردار به ز مردمان نقشه بردار
خلاصه!
به خاطره بی برنامه گی غذا براشون نبرده بودن... کنسرو از ماشین برداشتم و بهشون دادم...ولی دیگه کتری و بنزین ندادم:دی
اونام با اسپری رنگ آتیش راه انداختن ( همون رنگ قرمزی که رو چوبا پاشیده شده کاره بنزین رو کرد) و بطری آب معدنی رو هم همینجوری گذاشتن رو آتیش و آب جوش آوردن...
جالبی بیابون به ایناشه...
راستی چون ترس جونتون رو دارم ...اگه به کلتون زد این کار رو بکنین! اینو بگم که در بطری رو سفت نبندین...چون منفجر میشه.
![]()
نويسنده: ....
سه شنبه ....1385 ساعت: 17:26
من بار اولیه که اینجامیام اونم به خاطر کامنت لوسی که توی وب روح ا... 2 تا پایین تر از من گذاشته بودی
1 اول از همه نیشت رو ببند اون دوتا عکس نماد تو بودن مگه نه؟ پس ببند نیشتو
2 از فوران ادب و فرهنگ نترکی؟
3 فضول را بردن جهنم
4 اینو جدی دارم بهت میگم پاتو از تو کفش من در آر والا هر روز اینجام و اعصابت رو میریزم به هم
5 قبلاهم از این لوس بازیا کرده بودی به روخودم نیاوردم
6 خلاصه حواست به حرمتت باشه
7 وقتی هیچ شناختی از من نداری دهنتو ببند
شیر فهم شدی ؟
.....
نويسنده: ....
سه شنبه ...1385 ساعت: 19:50
سلام خانوم ....
1- لایق این ندیدمت که به خودم زحمت بدم بیام تو صثذمخلثف جوابتو بدم
2- نیشم مال خخودم هر وقت صلاح بدونم بازش می کنم حروقت هم خواستم می بندم
3- می گن حرف حق تلخ لابد یه چیزی هست که لجت در اومده...گرچه برام مهم نیست
4-علاقه ای به شناختنت ندارم
5-پامو هرجا بخوام می زارم....بهت پیشنهاد می کنم روز 2 بار بیا اینجا
6- من از زرت و پرت یه بچه عصبانی عصابم به هم نمی ریزه
7_ هفت رو هم باید به روحی بگم به تو مربوت نمی شه
![]()
میخام سری برم سر اصل مطلب مثلاْ:
سه سال بود از خرداد تا تیر تقریباْ هر روز تو گرمای تابستون، اونم کاشون، یه شیکم سیر، توت میخوردم...و بعد آخ دلم.
وقتي دوازده سالم شد يه نفر، از خدا بی خبر اومد و درخت توت سر كوچه رو از بیخ بريد...يادمه تو كتابای ابتدايی خونده بوديم سن درختا از روی تعداد دايره های متحدالمرکزی كه روی كنده ی درخت به جا می مونه معلومه... شمردمشون 25 تا بود يعنی درخت من 2۶ سالش بود، چهارده سال از من بزرگتر.
روزگار بی توتی... گذشت و گذشت... تا سن منم به سن اون رسید.
...حس خوشمزه ایه مزه ی توت قرمز...انگشتات سرخ به رنگ خون..لبات قرمز درست مثه وقتی که یه خانم با کفشهای قرمز تو گرمای تابستون رو آسفالت داغ...زدم به جاده خاکی:)
..........................................................................................................................................
بگذریم...
صبح شنبه وقتی از خواب پا شدم، همه جا سفید بود، پر از برف...رد پای هیچ نامحرم نامردی روی بدن آن دیده نمی شد، نا خودآگاه یاد دخترک نجیب و پاکی افتادم که دیشب باکره بود ...
چه خوب شد که این برف نجیب و پاک به هوی نفسش غلبه کرد و دیشب نبارید...
...وقتی از خواب پا شدم.
.........................................................................................................................................................................................
نه عزیزم دل نوشت باید کوتاه باشد...
زلال مثل غبار روی آب و آئینه،
مثل مهر و ماه،
مثل پیدای پنهان.
و با خط خوانا خوانده شود:
زندگیم به خوبی میگذرد...خوشم!
" اما....
تو باور مکن ".
..........................................................................................................................................
بیابونم الان...شیراز...لار...بنشکاتو (Boneshkatou ) ...
روز و ساعت ثبت پست رو، روی زمان تولدم گذاشتم.
![]()
خدا وکیلی این شهرداری تهران و متروی اونجا و حومش باید یه پولی بایت تبلیغشون به حساب من تو کمیته ی امداد امام یا بیماریهای خاص واریز کنه...پستای متروییم داره گل میکنه باور ندارین تو اونجا ببینین...
بگذریم...دارم زورامو میزنم تا دوباره بازار راه بیفته و مرده ها رغبت کنن بیان...اینروزا معامله ها خرابه و خیلی پایین و بالا میشن...
از اینم بگذریم...
از یه شیطونی جدیدم تو مترو این کرم زیر زمینی میخام بگم، اگه دقت کرده باشین همیشه درهای واگن ها یه جاهای مشخصی بار میشه..( اینم به خاطر مساوی و ثابت بودن طول قطارها و سکوها ی ایستگاه ها ست)... که از روی لبه ی ساییده شده ی سکو ها میشه فهمید جای در کجاست...روزایی که خیلی مردم زور به فشار میارن و ترافیک آدم زیاده مخصوصاً ایستگاههای اول هر خط، بهترین کار اینه که تا کسی(فاصله گذاشتم تا تاکسی نخونی با سواد) نیست بری یه جای پرت واستی بعد خوب که مردم پشت سرت واستادن و نزدیک اومدن قطار شد، تشریف ببری سر جای درستت واستی..تا این مردم با فرهنگ ما باشن برا یه تیکه صندلی همدیگه رو مرتب نکنن (از دوستایی که هنوز با ادبن معذرت میخام... من یه کم راحتم آیا؟).
جالب این جاست: این آدمایی که خودشون رو میبرن و میدوزن و میشینن تا یه پیرمرد یا زن میبینن بلند میشن و جاشون رو میدن به طرف...تا وجدانشون بگه ایول. منم که خوابم و این پیر مردها رو که با کلی امید خودشون رو رسوندن جلوی صندلی ها نمیبینم. حالام که بیدار میشم گوشی در میارم و بلوتوس( نمیدونم شاید با ت دسته دار باشه یعنی بلوطوس) رو راه میدازم...کلی اسم اجقوجق میاد...منم شروع میکنم به فرستادن فایل براشون در حالیکه اسم گوشیو مثلاً گذاشتم "من تو همین واگنم" از گفتن اسما ی بد هم که گاهاً میذارم معذورم.
................................................................................................................................................................................
قرار بود داستان مریم رو ادامه بدم ولی حالش نیس داستان خودم باحالتره اونو میگم...
از تولده این وبلاگ یکسال گذشت. تو ماههای اولش به قول صاحابش بهش ظلم شد حدود 4 ماه...الانم داره بهش ظلم میشه ولی خدایی شما ها هم که در وبلاگاتون رو بستین به من ظلم کردین..نگین عزیز میدونم داری بهترین کار رو میکنی... بشین توپ بخون ولی تو ...تو چرا رفتی ای راز من.
چقدر حرفیدم آخی چشمام باز شد. بابای بابا
![]()

