و امروز هم میگذرد...
میخام بدون اینکه فکر کنم فقط بنویسم...
یاران چه غریبانه رفتند از این خانه...هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه...
شمع جمع ما رفت
و
پروانه هم دل به آتش زد!
به خدا قسم بهترین کسی که تا حالا تو محیط کار دیده بودم
...کسی که برا همه پدر بود...
همه
حتی کسی که یک روز هم وارد گروه شده بود
... این مرد رو میشناخت...
کاپیتان دولت، شاگرد کاپیتان رنجبر و بهترین خلبان هلیکوپتری تو کار لرزه نگاری شرکت نفت بود...
میگن برا اینکه عاشق یه نفر بشی یه لحظه هم کافی است ولی من "بدون لحظه" دل به دولت و یار دادم!
و
آخرین تصویری که دارم:
من با سید موسوی ((Camp Boss داشتم حرف میزدم که کاپیتان اومد و گفت سید جان یه جفت دمپایی برا من بیار میخام نماز بخونم...اینا که پامه ماله یکی از کارگر هاست. با همون لباس پرواز و همون کلاه و همون عطر...
ولش کن شما نمیدونین وقتی یه خلبان تو کمپ دمپایی یه کارگر رو میگیره چقدر بعضیا فک میکنن که این طرف ....
بیخیال...
میگن:
There are two types of pilots:
Those have crashed
And
Those have not crashed yet
و اینم گزارش روز:
v شنبه مورخ 28/11/85
...در ساعت 13 بود که مطلع شدیم شادروان کاپیتان دولتخواه و یک نفر مهندس پرواز که از جانب سازمان خدمات هلیکوپتری (ساخه) شرکت نفت مامور شده بودند، لاشه ی هلیکوپتر اکوریل را از دریاچه ی مهارلو بیرون بکشند به علت افت قدرت موتور و رها نشدن سیم Sling درست در همان نقطه ای که استادش سقوط کرده بودند، سقوط نموده اند و به دیار باقی شتافتند.....
بذارین راستشو بگم...تا اونجا که میدونم...
کاپیتان روز جمعه مامور میشه که با اکوریل گروه برای بیرون کشیدن اکوریل سقوط کرده به محل حادثه بره...ساعت 10 جمعه ما رو ترک میکنه و مستقماً به محل میره ولی بعلت گرد و غبار و مه نمیتونه به کار ادامه بده و به طرف سازمان خودشون برمیگرده...در روز شنبه به جای هلیکوپتر اکوریل که توانایی حمل بار بیشتری را دارد یه فروند آلوئت به ایشان میدهند و اکوریل به سمت عسلویه پرواز میکنه....
کاپیتان در ساعت 11 اولین قطعه رو جابجا میکنه ولی به بدنه ی اصلی که میرسه ، موتور توان بلند کردن بدنه رو نداره و بعلت کمبود قدرت موتور و جاذبه زمین هلیکوپتر به پایین کشیده میشه...در همین عین کاپیتان تصمیم میگیره که سیم بوکسل (Sling) را رها کنه که عمل نمیکنه و هلیکوپتر به همین سادگی سقوط میکند. ( به خدا تحریم ها تاثیر نداشته)!
دو حادثه در طول دو روز و در یک مکان. انگار که یک مثلث برمودا اونجا باشه ولی مثلثی که سه راس آن سه کله پوک باشه...بماند آن سه کله پوک کیا هستند....

![]()
اینجا شده دفتر خاطرات من...
وقتی یه نفر رو دیگه میدونی نمی بینی! دنبال آخرین صحنه ای میگردی که دیدیش...
و تا همیشه تو یادت میمونه...
کاپیتان پشت به تو
روبه پنجره
و دستانی که از پشت در هم قفل شده بودند...
قسمتی از گزارشی که برای اداره ژئوفیزیک نوشتم:
v پنج شنبه مورخ 26/11/85
...متاسفانه امروز کاپتان رنجبر و دو نفر از مهندسان پرواز در ساعت 8:55 دقیقه با اکوریل جهت نقشه برداری به سمت سیرجان پرواز نمودند ولی بعد از 10 دقیقه در دریاچه ی نمک شیراز سقوط نمودند و بعد از ساعتها بی خبری و جستجو سرانجام در ساعت 3:55 دقیقه ی بعد از ظهر مطلع شدیم که این عزیزان به سمت معبودشان پر کشیدند.
روحشان شاد.
عکسی واضح از کاپیتان نداشتم...پیدا کنم میذارم حتماْ
![]()
وقتی تو خواب یه پست مینویسی،
ازشم خیلی خوشت میاد،
بعد حالا هر چی میخای تو اینجا بنویسیش یادت نمیاد...
غیر یه صحنه اش که میخواستی به یه دختر کوچولو کمک کنی تا سوار تاب بشه!
چی کار باید بکنی؟

........................:................................................................................................................
اگه یادتون باشه گفتم که نرفتم جشن، از سر لجبازی با خودم...به جاش رفتم خونه مادربزرگم...خیلی سال بود که پیاده نرفته بودم کلی حال کردم...از اول تا آخر دستام تو جیبم بود و هی صورتمو پشت شال قایم میکردم...تازه فهمیدم که مونده علی مُرده، سرازیری کوچه " 9چم" صاف شده...کلی بزرگ شدم... اما تا رسیدم تو خونه همه چی یادم رفت و من همش داشتم به آینه ای فکر میکردم که با یه شمعدونی روی رف بود یا به اون کمد چوبی که بهش میگفتیم مغازه و مادربزرگ ما از اون همه چی بیرون میاورد.
خوش به حال من که اگر چه حالا هیچی ندارم لاقل بچگی خوبی داشتم.
![]()
آقای قصاب!
یه جیگررر بده خودم دلشو بدست میارم....
ولی خواهشاً...
اگه بعدش اومدم ازت یه جفت چشم کور ...گوش کر و یه زبون لال خواستم نده!
تا
چشمم کور بهش نگاه نکنم!
گوشم کر به حرفش گوش ندم!
و زبونم لال بهشم حتی نگم دوست دارم...
ببینم کسی یه آقای مرگ مغزی سراغ نداره!
فکر کنم مشکل از قلبمه اینی که دارم فایده نداره خیلی دله است...
v امروز جشن فارغ التحصیلیمون بود...سفیر فرانسه...رئیس و معاون IFP و رئیس دانشگاه صنعت نفت و چند تا نقطه اونجا (خیابون شریعتی، پشت پارک شریعتی، سر کوچه سام) بودن...دوستام همه میرن تا یا شوهراشون رو بهم نشون بدن یا زناشون رو...منم چون خودم تنهایی اونجا ارزش دیدن نداشتم نرفتم...تازه اون بدبختا باید سوگند بخورن که خدمت کنن به جامعه ...ولی من دیگه راحتم میتونم برم رئیس بشم. برا لیسانس هم نرفتم... گرفتم خوابیدم... میدونم برا همیشه بوی جا خالی سوخته میدم ولی اینه...از اینامه شدیداً.
![]()
میگه از این جا شروع شد:
چه جـوري مي تونه آخـه نباشه دل، نگـــــرونش؟
سه تا بچه هاشو كشتن اينه آخرين جوونش
ولي اون ماه قبيله س، نميشه شب شه، نباشه
مگه اونمـوقع كه ديگه نباشه نام و نشــونش
اما اين بچه ها تشـنه ن، يه نفــــــر بايد بـلَن شه
يكي كه زخم نشستن،رسيده به استخونش
يادش اومد اون شبـي كه مادرش يكـي دو جمـله...
ولـــــي بغـض و گريــه ديگه اومــد و نداد امـونِش
«گـل نوبهــــــار عمـرم، پســرم! خدانگهـــــــدار!
ديگه مادرش مي دونه رسيده فصل خزونش
مي دوني چه حسي دارم؟ حس اون پرنده اي كه
يه نفر بياد و آتيـــش بزنه به آشيـــونش... »
حـالا اون كنار نهــــــره، مي شينه پر كنه مَشكو
بچه ها تشنه ي آبَن، شغالا تشنه ي خونش
مَشكو پر كرده و ميخواد كه يه جرعه هم بنوشه
ولي نه! ريخته اون آبـو هنوزم خشـكه زبونش
پا ميشه، تشنه ي تشنه، مي زنه به قلب لشگر
ولي اون مونده و مَشكش، دشمن و تير و كمونش
... دو تا دست خوني حالا، يه طـرف افتاده و اون
واسـه ي رسـوندن آب؛ با تمـومي تَوونش ـ
به دهـن گرفته مَشـكو، مي كشه به روي خاكـا
ولي فاييده نداره ديگه اين كِشون كِشونش
بدنش، مثل يه چشمش، پر شـده از تيـر و نيزه
ولي باز چشمش به مَشكه، با نگاه خون چِكونش
حـالا افتـــاده رو خاكا، دهنش خونــــي و خاكي
به دهن گرفته مَشكو، به لبش رسيده جونش...
![]()
برای فردا! مهم این نیست که لباس سیاه بپوشی...به قول شیخ ما قلبت سیاه باشد کافیست....

![]()

