تبليغاتX
اينجا غسالخانه است
مـا همه چيز داريم امـا، جــان نــداريم....

 

خیلی خستم..به مامان گفتم من خوابم میاد  یه چند دقیقه میخوابم، برا شام بیدارم کن!

 

میخواستم تنها برم، ولی داداشم ساعت 12 شب اومد و همه رو راه انداخت که بیان بدرقم...

خودم پشت فرمون نیشستم و تا تهرون یه ریز اومدم...نگاهای مادرم از تو آینه ی جلو  ماشین یه جورایی بوی بغل کردن میداد.

اشتیاق رسیدن نمیذاشت بفهمم کجا دارم میرم!

اولین دلهره رو میدون آزادی برام درست کرد...

دومیش وقتی بود که تو خیابون فرودگاه پیچیدم..

ولی وقتی داداشم گفت طرف پروازای داخلی نپیچی...همه دلهره ها یهویی عین یه قوری آبجوش ریخت رو دلم.

ساعت 8:20 صبح پرواز بود و الان ساعت 6:10 است.

مامان بعد نماز اومد طرفم...

تا حالا فک نمیکردم بتونم به این راحتی جلو خودمو بگیرم و گریه نکنم.

مامانم رو بغل کردم...هنوزم نفهمیدم کجا دارم میرم....

...یه جفت کفش اسپرت سفید آورده بود...بهم گفت اینا رو بپوش و اونا رو بده به من...گفت کفش یعنی راه رفتن یعنی رسیدن یعنی سرزمین مقدس طوی یعنی فاخلع نعلیک....گفتم:...

 

اونم کفشهامو گرفت و کفشهای خودشو داد...

اونم دلمو گرفت و دل خودشو داد...آره دلم گرفت...

اونم اشکمو گرفت و .

به زور فرستادمش رفت...میخواستم اون زودتر بره نه من...

ولی 

دوباره مامان...

ولی الان یه شیشه ی کلفت یشمی رنگ بین ماس س س س.

نمیدونم چه جوری هر دو اینجا رو پیدا کردیم...چون تو اون شلوغی هیچ کس دیگه ای اونجا نبود...یه شیشه ی خالی درست مثه یه خونه خالی! درست مثه وقتی که من تو اتاق بودم و مامان تو حیاط داشت لباس میشست... گریه میکردم...مامان میومد دستشو میذاشت پشت شیشه...منم کف دستمو با کف دست اون میزون میکردم و میذاشتم رو شیشه...ولی الان مامان کف دستشو با کف دست من میزون کرد چون دستام خیلی از دستای مامان بزرگتر شده بود...آره بزرگ شده بودم... آره فهمیدم که کجا دارم میرم.

فهمیدم دارم میرم یه تنهایی بزرگ رو برا چند ماه پیاده روی کنم.

 

مامان لامپ رو روشن کرد و گفت روحی بلند شو! شام آمادس... چه خواب خوبی چه زود تموم شد.

 

پ.ن.: چه حالی میده خوننده رو سر کار بذاری...جدی نگیرین پی ال زد.

بعضی از قسمتهای خوابم خیلی خصوصی بود برا همین نقطه چین گذاشتم:دی

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 فروردین1386ساعت 11:53  توسط غسالخان | 

آقا به یه درد دچار شدم...

وبلاگ رو زیادی جدی گرفتم. 

..........

بیخیال...

 امروز یه چیز جالب گوسفندی یاد گرفتم:

تو بیابون بودم که یه گله گوسفند اومد، همشون تو یه خط حرکت میکردن و سراشون بین پاهای گوسفند جلوییشون بود...علتو که پرسیدم ...

راننده گفت: برا اینکه، سراشون آفتاب نخوره این کارو میکنن. 

...(اینجا چوپوناشون دختره [ساکت]) :دی

پ.ن.: یه عکس گرفتم از شهرستان لامرد درست روز قبل تشریف فرمایی ریاست جمهوری...زیادی فاجعه معلوم نیس توش:(

یه میدون اصلی داشت که یه چندتایی درخت توش بود.. دیروز دیدم که اونا رو بریدن و با لدر دارن جایگاه سخنرانی توش درست میکنن.

تازه !!!!

خیابون و داشتن از تولید به مصرف آسفالت میکردن...یعنی همین الان غلتک و ماشین خیابون رو آسفالت میکرد...پشت سرشم ماشینای تو ترافیک مونده از روش عبور میکردن.

عجب آسفالتی بشه این آسفالت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 2:1  توسط غسالخان 

در عشق هنگامی که خواهان نگاهی هستم،

آنچه عمیقاً ناکامی آور است

و همواره مفقود است

این است که تو هرگز به من از آنجایی که من به تو نگاه می کنم...

نگاه نمی کنی!

 

...این جمله یه غلط داره:

 

در عشق هنگامی که خواهان نگاهی هستم، آنچه عمیقاً ناکامی آور است و همواره مفقود است این است که تو همیشه به من از آنجایی که من به تو نگاه نمی کنم نگاه می کنی!

 

مقسی بووکو مقضیه پووق تون-اتانسیو:دی

 

 

Weather is cloudy and partly rainy all the day.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 0:49  توسط غسالخان 

وقتی اینترنتم کند باشه ...

وقتی حسش میاد که برگردم به گذشته ...

وقتی آرشیو م رو میخونم...

یعنی یه چیزیم هست...یه چیز گنده، به گندگی چاک دهن این >

حوصله نوشتن هم ندارم. نوشتن دردی را درمان نکرده و نمیکند.

           I WaNt YoU 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 21:43  توسط غسالخان | 

 

 

ADDED                         14/1/1385

 

 پسرعمو محمدحسین دیگه به هوش نیومد...

 

......................................................................

 

امشب......................................................................

...............................................................................

 میخام.....................................................................

...............................................................................

 تا میتونم ................................................................

...............................................................................

نقطه چین ..............................................................

...............................................................................

بذارم  .....................................................................

...............................................................................

...............................................................................

...............................................................................

..............................................................................

......................

 

هیچ حرفی نمیتونم بزنم...یادمه وقتی مسعود رفته بود ، به زهرا گفتم برام یه پست بنویسه...کار سختی ازش خواستم...

اون با این شعر شروع کرده بود...خیلی دوست داشتم...:

 

 

آن صداها به کجا رفت؟

صداهاي بلند

گريه ها قهقهه ها

آن امانت ها را،

آسمان آيا پس خواهد داد؟

 

 ...خیلی سخته...

 

پسر دو هفته ای با دردی خداحافظی کرد که مادر چندین ماهه باهاش دست و پنجه نرم میکنه... 

 

 

برگ از درخت خسته میشه...پاییز بهونه س.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 2:4  توسط غسالخان 

 

آقا منم میخام تو بستر پیغمبر بخوابم...آخه میگن:

 

هر که با مرغ هوا دوست شود...

خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود...

 

اصلن من یه مرغ هوا میخام....

 

میدونی چیه؟

جرم من دیر به دنیا اومدنه...به خدا تو کله ی منم سیب خورد...منم تو همون لحظه به جاذبه ی زمین پی بردم...چی کار کنم نیوتن و اینا زودتر به دنیا اومده بودن؟؟؟؟؟؟

 

اه به این زندگی...

در ضمن خدا رحمتش کنه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 فروردین1386ساعت 15:28  توسط غسالخان |