تبليغاتX
اينجا غسالخانه است
مـا همه چيز داريم امـا، جــان نــداريم....

هوی! چرا همش آخر قصه ها میگین:

 کلاغه به خونش نرسید :-؟

یعنی میخواین داستان ادامه داشته باشه ... تا بتونین قصه بگین؟

نامردا نمیگین کلاغه میمیره:(

پ.ن: راستی گفتی قهوه...حال مادر دروازبان کره جنوبی چطوره؟

پ.ن.ب: یکی برام نظر خصوصی بذاره ببینم چه جوریه:دی

 

نظر شما

نام شما:

پست الکترونيک:

وب سايت:

   نظر بصورت خصوصی برای نویسنده وبلاگ ارسال شود

   مشخصات شما حفظ شود     [حذف مشخصات]

نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد

     

 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 19:16  توسط غسالخان 

با دل جمله ی مناسب بسازید:

 

دردم میاد نکن!!!

با دل من بازی نکن...

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 12:41  توسط غسالخان | 

دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ دروغ 
+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت 21:0  توسط غسالخان 

آرزو یعنی یک خانه پر از خدا...

حاج خانوم قبول باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 23:25  توسط غسالخان 

بعضیا میگن داری خاطره مردم رو کش میری و اینجا داستان مینویسی...دیوونه جون  به این میگن خاطره کش رفتن، نیگا کن:

 

                        ژان وال ژان

 

" هر چقدر سعی کردم به خودم حالی کنم که، هی پسر !!! اینکه اینجا قبرش* کردند ویکتور هوگو س نه ژان وال ژان، نتونستم....

هی به ذهنم می اومد که چطور ممکنه یه زندونی بدبخت به جایی برسه که تو تموم دنیا اینهمه عاشق داشته باشه؟  فکر کنم خودت هم مقصری چون شخصیتی رو ساختی که از خودت بهتره و من الان سر قبر اون زندانی هستم.

 

از طرفه سعید براش یه فاتحه خوندم، برای ژان وال ژان، برای کوزت، برای اسمرالدا، حتی برای فانتین..."

 

*: خارجی جماعت مرده رو قبر میکنن، خاک نمیکنن!

 .........................................................

مجبورم کرد سریال داستان رو ول کنم و اونو بچسبم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 22:47  توسط غسالخان | 

                               احساس قبل از وقوع...

-مریم درحالیکه یه کم چادرش رو ول میکنه تا گودی گردنش و موهاش پیدا بشه ادامه میده:

 

همیشه تو تنهاییام به این فکر میکردم، وقتی مردی که قراره آقام باشه بیاد روبروم بشینه چی بهش بگم...از کجا شروع کنم و از چی حرف بزنم...نمیدونم الان چم شده...چرا دردامو دارم میگم؟!

 

- تا سرش رو میاره بالا نیگاش با سکوتم قاطی میشه...یه تردید تو لبخند... بعد هر دو با هم آروم میخندیم...

می خواستم حرفشو قطع کنم، ولی این سکوت خودش خیلی چیزا رو نشون میده. درست مثل سکوت حضرت مریم (س) .  دارم با خودم فکر میکنم اسم هر دو مریمه...همه جا ساکته... بلند میشم تو اتاقش یه دوری میزنم بعد میشینم روی تختش! به دیوار تکیه میدم. ازش میپرسم...تو هم بلدی روزه ی سکوت بگیری؟

 

یه هو نیگام میکنه و با خنده میگه:

 آره! خیلی وقتا به خدا میگفتم؛ مگه من کمتر از حضرت مریم درد دارم تو دلم. مگه دردای مریم تبدیل به روح خدا نشد تو وجود او؛ مگه ...بیخیال روح الله...

 

در حالیکه سرش رو میندازه پایین ادامه میده:

همش سر خدا داد میزدم... خدایا مگه چی میشه، منم  نطفه پسری را بدون وجود پدر در درونم ببندم...

 

تا اینو میگه یاد شعر فرنگیس تو وبلاگ آویژه میفتم...

 

بکارتت را به تاراج حراج مسپار! عیسی درمانگر هیچ دردی نیست...همخوابه ی خدا هم بشوی! تقدست را تنها علامت سوالی به نمایش میگذارد.

 

دست راستم الان درست کنار دستشه...فقط کافیه انگشت شستم رو یه کم بیارم بالا تا پشت دست چپش رو...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 0:3  توسط غسالخان | 

بکارتت را به تاراج حراج مسپار! عیسی در مانگر هیچ دردی نیست...هم خوابه ی خدا هم بشوی! تقدست را تنها علامت سوالی به نمایش میگذارد.ف

 

مادرم به خاطر اینکه در هنگام تولد از پا به دنیا اومد و اون قابله هم زیاد تو کارش قابل نبود و پای اونو کشید؛ یه کمی از لحاظ حرکتی مشکل داره...

 

پدر بزرگم  سر شیفت-کارگره کارخونه ریسندگی شماره دو و از دوستای نزدیکه ارباب تفضلی بود. تا اینکه یه روز یه سید قمصری که بابای من باشه برای کار اومد اونجا؛ پدر بزرگه براش یه کاری دست و پا کرد یه جورایی بابام مدیونش شد ...

بعد چند ماه، ... پدر بزدگم در و تخته رو به هم جفت کرد و  این دو تا تو یکم شهریور  هزار و سیصد پنجاه منو به دنیا آوردن...

 

یواش یواش ناتوانی مامانم بیشتر شد، مخصوصاً بعد از وضع حمل من!

بابام که دیگه یه بچه روستایی ساده نبود ؛ شستش خبر دار شد که بهتر از مامانم براش هست.  وقتی هفت سالم بود، از مامانم طلاق گرفت و در رفت.

 

از بابا بزرگم هم یه خونه مونده بود با شش نفر وارث! داییهام خونه رو قسمت کردن و یه تیغه کشیدن و یه اتاقش رو دادن به ما!

 

گذشت تا انقلاب شد و موسسه ی جامعه ی زنان که توسط ملکه ی پهلوی تأ سیس شده بود و یه پولی به ما می داد؛ منحل شد. یه چند سالی بدون پول موندیم تا سازمان بهزیستی یه خورده کمکی به ما کرد.

...

 

اجاره نشین 

.......................................................................................................................................

 

این پست ماله اول شهریور ۸۵،  بیوگرافی یه موجود خیالی، که قراره تو آیند ی نزدیک، بعد چند بار قول دادن بیشتر با اون آشنا بشین ...یه قسمتی از اونو اینجا آوردم... به چند دلیل دوباره گذاشتم...که یکی نظرات اون بود... تنها چیزایی که برام مونده...برام عزیزه...نظرات یه پست یعنی خاطره ی یه پست، یعنی زندگی.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 تیر1386ساعت 18:27  توسط غسالخان | 

چرا این بلاگفا احمدی نژادی شده...( برای اینکه احمدی نژاد برای همیشه تو ذهن ملت عزیز ایران بماند، قراره به جای واژه ی نامانوس و بی ناموسی "خر تو خر" یا "شیر تو شیر" از واژه ی احمدی نژادی استفاده کنیم، مثل حسینقلی خانی. :دی )

این چرا خرابه؟ L

 

من پستم میاد....

 

گاو

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 23 تیر1386ساعت 15:7  توسط غسالخان 

میگن سعدی یه دفتر داشت پر از خزعبلات...پارش کرد و آدم شد...

 

من اگه بخوام این چندتا پستو پایینی رو پاره کنم باید چی کار کنم؟

ها؟

باید پاکشون کنم که یه جورایی چون شما نظریدین...زشته:دی نمیشهL

بابا من که گفتم قغلتط کردم با انواع gh و t .

 

چی کار کنم...؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 22:18  توسط غسالخان | 

لعنت بر پدر و مادر کسی که آشغال در این مکان بریزد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 تیر1386ساعت 0:41  توسط غسالخان 

وقتی مغزت کچل بشه..

وقتی فکرت لخت بشه...

 

دیگه ناموس نداری...(نقطه سر خط.)

..............................................................................................................................................

 

 

بابام میگه:

میدونی چرا کلاغها زیاد عمر میکنن...

بعدش میگه:

چون تا حالا کسی جفتگیریه کلاغها* رو ندیده...چون حیا دارن...

با خودم میگم...این حرف یعنی حیا کن:دی

 

پس زنده باد کلاغ

 

 قار قار قار

 

*:

حداقل کلاغهای شهر دارالمومنین کاشان اینجورین.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 تیر1386ساعت 13:13  توسط غسالخان | 

من هم یه غار میخام! نه برای اینکه عنکبوتی بر آن تار بندد یا کبوتری تخم نهد....

نه...

برای اینکه مکانی برای مریم باشد،

برای اینکه جبرئیل نازل شود و مریم باردار شود.

 

از تاثیرات دیدن فیلم حضرت مریم (س)... غار غار غار

 

پ.ن. ی مجبوری:

 

آغایون و آقایون عزیز: تو داستانای پیامبرا بعضی سکانسها برام جالبه...یکیشم طریقه ی باردار شدن حضرت مریم(س)   نمیخام کفر بگم ولی اولین تلقیح مصنوعی برا حضرت مریم بوده...

کسی به مخابرات نگه فیلتر میکنه منو :دی

اینم یه توضیحیه برا ماه سیما...

 

بازم غار غار غار...

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 12:50  توسط غسالخان 

من،
می دانی،
من، از خیال تو باردار شده ام ...

 

ولش کن بارداری حال نمیده برا پست زدن...همینجا پایان بارداری رو اعلام میکنم:دی

 

پ.ن: شاید فکر خوبی باشه قبل از اینکه به یه نفر عادت کنی با بوی عطرش تمرین کنی.

 

1- تمرین بو نکشیدن و وابسته نشدن

2- تمرین بو کشیدن و  بسته شدن

 

"بهم میگه که واتر‌ کلنیک * (دخترونه) هم خوب بویی داره. قبل از اینکه برین زیر پتو به خودتون واتر کلنیک بزنین ٬ شاید لازم شد.

باشد که رستگار شوید."

 

 *: هپی کلنیک درسشه:دی غلط نوشتم ملت شاد شن:))

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 21:46  توسط غسالخان | 

... L..دردم خیلی گند* س...کمک... کی تا حالا زاییده...از درد دارم میزام (نقطه)

 

*: گند را میتوان یه سه صورت تلاوت کرد: 

1-       Gand که در اینجا اشتباه است.

2-      Gonde منظور من هم همین است.

3-      Gond که در یکی از زبانهای محلی معنی بدی :دی میدهد ، و من ریجکت میکنم انی سینگ را .

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت 0:36  توسط غسالخان 

میگه دارم مینیمال مینویسم

میخواستم بگم منم ماستمال مینویسم

تا شاید...

سه نقطه ای بین من و او آقاز شود اونم با قاف.

 

 

     سه نقطه

 

 

امشب از اون شباس که هی دارم میس میزنم به این و اون که یکی بهم بگه چه مرگته؟

تا بگم:

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

 

 

به دردی که هم اکنون بر دلم نشست توجه کنید: امشب دلم هوای شیخم رو کرده...

 

 

دل ز تنهایی به جان آمد خدایا همدمی

 

* قرار نیس از خودم حرف سیاسی در بکنم ولی اینو بخونین.  http://www.shekkar.com/?p=204

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 23:55  توسط غسالخان | 

حدود 30 دقیقه نیشستم و آرشیو تیر ماه 85 رو خوندم. باز یه چیزیم هست! یه چیز گنده...

+ نوشته شده در  جمعه 8 تیر1386ساعت 1:30  توسط غسالخان 

باید فرق داشت تا در تقسیم روزگار ،خارج از قسمت خودت به باقیمانده ی درستی برسی. نمیدانم تو مقسومی یا مقسوم علیه....ولی من باقیمانده ام  ...از همه کس و همه جا، باقی مانده ام... درست بودنم به تصحیح معلم روزگار بستگی دارد.

........................................................................................................................................

 

یادمه یه زمانی شاید مثه الان کلی بچه بودم (به قول بعضیا). یه دختر بود به اسم هانیه(بقیش به شما ربطی نداره)!

طبقه سوم لب پنجره با عروسکش بازی میکرد.

یهو عروسکه از اون بالا افتاد تو حیاط.

اون دختر ناز و بلا..

دوید پایین

و

با زبون شل و نیمه کارش گفت:

 

آخ جون عروسکم هنوج ..ندس.

 

به همین راحتی منم این یاد رو تو پست گلریزن نوشتم ولی نمیدونم چرا همه دارن یه جور دیگه میخونن. L به قول شماها اصلنم برام مهم نیس.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 23:12  توسط غسالخان |