...در میان كوچه باران تند می بارد
كودكی با بادبادكهای رنگینش
ایستاده زیر یك طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترك میگوید
می توان بر جای باقی ماند
در كنار پرده ‚ اما كور ‚ اما كر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت كاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یك مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یك مست ‚ یك دیوانه ‚ یك ولگرد
عصمت یك عشق را آلود
می توان با زیركی تحقیر كرد
هر معمای شگفتی را
می توان به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به كشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
می توان یك عمر زانو زد
با سری افكنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سكه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یكسان داشت...
كودكی با بادبادكهای رنگینش
ایستاده زیر یك طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترك میگوید
می توان بر جای باقی ماند
در كنار پرده ‚ اما كور ‚ اما كر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت كاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یك مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یك مست ‚ یك دیوانه ‚ یك ولگرد
عصمت یك عشق را آلود
می توان با زیركی تحقیر كرد
هر معمای شگفتی را
می توان به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به كشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
می توان یك عمر زانو زد
با سری افكنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سكه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یكسان داشت...
به قول یکی: از بانو فروغ وام گرفته ام...
+ نوشته شده در یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 14:51 توسط غسالخان
![]()
"راز
کوتاه است
راز، همیشه، کوتاه است..."
اما چیزی که می ماند...تنها جای تو و جای من در "دو وجب زیر گوش چپ " من و تو ست....
+ نوشته شده در دوشنبه 6 اسفند1386ساعت 20:48 توسط غسالخان
![]()

