آهای دختره هفده هیجده ساله که یواشکی با مانتو و مقنعه مدرسه به بهونه کلاس میری خونه ی محسن جونت، بی حیا بازی. وقتی که تو اتاق پسره رو تشکش خوابیدی و با هم مشغول ماچ و بوس و ملچ .. ملوچ و بغل.. بغولین و اینا ... و یهو صدای در میاد و جفتتون یهو ساکت میشین و سرتون رو میارین بالا که ببینین یه وقت نکنه مامان بابای پسره بی هوا اومده باشن خونه و نمیدونین چی کار کنین و اینا ... اگه از من میشنوی یه نگاه معصومانه ولی در عین حال شرگانه به دوست پسرت بکن و تو چشاش زل بزن و بگو میخوای برم تو کمد؟ من تضمین میکنم پسره عاشقت میشه.
من تضمین میکنم بچه اولتون دختر باشه..
من تضمین میکنم که تا 40 سال زندگیتون پر از چیز باشه
اینا!
تحت تاثیر دیدن یه فیلم بچه دبیرستانی ام الان...دم ندین
به طرز فجیعانه و بچه ننگانه ای دلم مامانمو میخاد
![]()
باهم فعل خواستن رو صرف میکنیم:
خواستم
خواستی
خواستیم
کس دیگه ای حق نداره بخواد...
مامان دلم برات تنگ شده ...ولی خوشحالم...چون... به جای قرآن دستت را بوسیدم و رفتم... چه حالی داد که نتونستی دستو بدزدی ازم... چون ترسیدی قرآن بیفته...هه
![]()

