بعضیاشون نوشته شدند
بعضیا گفته شدند
بعضی از بعضیاشون نگاه شدند....برخی از بعضیاشون دیده شدند ...بقیه شون خونده شدند
بعضی از بعضیا شنیده شدند...برخی ار بعضیا گوش داده شدند...بقیه شون ضبط شدند
درست مثه ما آدما... بعضی از بعضیا بازی یادم تو را فراموش رو بلد نیستن... نمیتونن مثه برخی از بعضیا بازی کنن...بقیه شون هم که خرن
یادش بخیر خدا تو قرآن هم میگه بعضٍ من بعض
و اما من...به تو نگاه میکنم و تو ناخودآگاه خوانده میشوی: حول حالنا الی احسن الحال
اه باز رگ شیخیم زد بالا....دلم حوس شیخ رو کرد :( شاید حفره اش رو با فروغ پر کنم...جاش خالیه
![]()
![]()
بعد بچپی تو رختخواب...هی خوابای چیز دار ببینی...هی دسترسی به مشترک مورد نظر میسر نباشد...هی از تمام فیلترا رد بشی... ولی آخر تا میخای مطلب رو بخونی...از خواب بیدارت کنن :(
بعد کل روز برات نا مفهوم باشه تا دوباره بخوابی اما ایندفعه با یه فیلتر شکن بهتر و سریعتر... همین!
به ادامه دری وری های امروز توجه نمایید:
براتون یه کیلیپ سفره هفت سین دارم توپپپپپپپ
کلمات کلیدی رو دادم به نرم افزار تا براتون فردا صبح آپ کنه.
آهای اونایی که امسال سال رو تو بغل همدیگه نو میکنین... خوش به حالتون...
هوی اونایی که امسال سال نو رو در کنار مامان باباتونین.... بازم خوش به حالتون...
اونایی که تنهان... بگن من برم پیششون...تا خوش به حالمون بشه...آخه
تنهایی سخته...تنها شدن سختتر...
گوساله :(
![]()
Output:
اینقدر این نرم افزار خوب کار میکنه که مجبورم کرد برم این کلیپ "هادی و هدی" رو تو Youtube آپلود کنم.
"خداحافظ علی کوچولو و ممنون...ممنون بابت اینکه زیر موشک و ضد هوایی و اضطراب آژیر قرمز...تو خاطره آرام نسل من شدی" ![]()
![]()
برای دیدن کلیپ علی کوچولو که باباش رفته بود به جبهه... لطفاْ برین به ادامه مطلب!
ادامه مطلب
![]()
هوووم!
میگم بیایم به برنامه بنویسیم که اطلاعات ورودی اون حداکثر 5 تا کلمه کلیدی باشه بعد با توجه به چند نمونه مختلف از پستامون در حالتهای مختلف...مثلاْ وقتی که "از خیالش بارداریم" یا یه "غمه گنده تو دلمونه" یا وقتی "خواب میبینیم" یا "دلمون یه غار میخاد"....اووووه از اینا...خب؟
ازش یه خروجی به عنوان یه پست جدید بگیریم...
بعد فردا صبحش... بیایم وبلاگمون رو باز میکنیم ببینیم آخ جون آپ شده..تازه برامونم کلی نظر خصوصی و چیز دار گذاشته...
مثه خر کیف میده نه ه ه ه؟
مثلاً:
Input data: تیتراژ، برنامه کودکان و نوجوانان، بق بق، دهه ۶۰
Out put:

![]()
گذشت یه روزی تو دبستان یهو مشتمو محکم بستم و به همکلاسیم گفتم خدا تو مشت منه
اون نامردم که نبیره عموم بود و حسابی حسود... رفت این قضیه رو گذاشت کف دسته ناظم مدرسه
... ناظم هم مادرمو خواست و گفت بچه تو درست تربیت کن... مامانم کلی معذرت خواست در حالیکه منم محکم چادر مادرمو گرفته بودم
از دفتر اومدیم بیرون...
تو راه خونه کلی مادرم خدا رو برام گنده کرد که دیگه اینجور کارا رو نکنم....از اون به بعد من همش تو درک خدا به پیسی میخوردم و مخم هنگ میکرد.
اما الان میدونم که اون خدا...خدای من بود...خدایی که هر جا میخواستم کنارم بود...حتی تو مشتم... ازش شکلات و دوچرخه میخواستم...ازش نمره ۲۰ میخواستم...حالا چی... مثلاْ نماز میخونم خیر سرم![]()
راستی فروغ جون! یه کار دیگه هم میکردم وقتی دوم ابتدایی بودم... موقع صبحگاه... وقتی قرآن میخوندن...و خورشید یواش یواش داشت در میومد...من چشمام رو نیمه باز میبستم جوری که نور خورشید میخورد به مژه هام و یه طیفی از نور دیده میشد... بعد هر کس رو میتونستم با این طیف نور رنگی ببینم... با خودم میگفتم این همکلاسیم بهشتیه...خوب البته به خاطر مسیر نور خورشید...بعضیا رنگی دیده نمیشدن....اونا بهشتی نبودن![]()
باز خل شدم ببخشید :(
![]()
مثل ترکوندن یه جوش میمونه
یا کشیدن یه دندون عقل
یا کندن یه تار ابروت
"کندن یه چیزی که ریشه داره و وقتی میکنیش از بیخ درمیاد
وقتی دراومد جای ریشهش به اندازهی یه حفره خالی میمونه"
فراموش شدن من هم اینجوریه؛ نمی تونی فراموشم کنی...
چون جام همیشه اونجا خالیه! کنار رود سن، بغل اون سکوی ماهیگیری...
سه سال گذشت...
.
.
.
ضمناً تو هم بیا! چون مجلس زنانه هم زمان در همان مکان منعقد می گردد...
امروز رفتم آرشیو رو خوندم... با اینکه رنگ قالبم عوض شده و بعضی نوشته ها معلوم نبود...محو بودنشون هم حال داد :(
![]()
منم بنا بر چیز بودنم... یه خورده کرم میریزم اون زیر میرا... بعد خاک عالم میشم
یعنی میزنی ابرومو ناقص میکنی فجیعگانه... منم خاک تو گورت میشم ملتمسانه که حالا چه کنیم؟... پیشنهاد میکنی خودمون، خودمون رو بدزدیم و فرار کنیم بریم ویلای فشم... وسط راه من یکی تو کله تو میزنم تو دوتا تو مخ من... تو میگی تقصیر کرم تو بود من میگم تقصیر قر تو بود...
حالا قراره تا در اومدن ابروی من برا عروسی صبر کنیم...البته اگه تا اون موقع دوست هم بودیم و از اینا بودیم.
![]()
من دلم پز دادن شغل بابا و مامانت رو میخاد...پس زن میخام... پس تو رو میخام...
من دلم زنی دکتر و خوشگل و مو بور و سفید میخاد...پس زن میخام... پس تو رو میخام...
من دلم پول و ماشین و اینای باباتو میخاد... پس زن میخام...پس تو رو میخام...
من دلم چیزای نقطه چین میخاد...پس زن میخام... پس تو رو میخام...
من دلم غلط کرد... دروغ گفتم... بر وزن فروغ، دروغ گفتم:(
من فقط تو رو میخام...
یادش بخیر... چه خوب سروده است شاعر شیرین سخن زبان پارسی لس آنجلسی:
من تو رو میخوام، تو رو میخوام، اونا رو نمیخوام.
![]()
سوز تو دلم رو آتش زده و سوز سرما گوشها و نوک دماغم رو سرخ
سرم رو فرو میبرم تو شالی که تو برام خریدی و الان بوی تن تو رو میده...
چشمام رو میبندم و تند تند نفس میکشم...
شالم گرم میشه...
دارم فکر میکنم که الان تو بغل توام...
چون هم بوی تنت اینجاست و هم گرمات...
سوز تو... ساز تو
سوختن من... ساختن من
امضاء: غسالخان زن ذلیل
![]()
وقتی دلم لرزید و ریخت پایین...تازه فهمیدم چقدر عمیق بوده.
وقتی دلم رو به تو دادم... امروز فهمیدم چقدر برات تنگ شده.
حالا اگه گفتی اون چیه که هم تنگه، هم عمیقه و هم حلال ؟
![]()
![]()
یه شب چشممامو که باز کردم هوا صاف شده بود...اما ستاره م نبود :(
فهمیدم رفته ستاره ی یه سیاره ی دیگه شده...سیاره ای که توش دریا نباشه، که آبش بخواد بخار شه... که بخارش بخاد ابر شه...که مردش هر شب با چشمای بسته بخواد نگاهش کنه...
اینروزا از خودم میپرسم...چه جوری ستاره من راضی شد سیاره ای دورش بگرده که دریا نداره...آب نداره...حیات نداره... ؟ ؟ ؟
چه جوری اون دلش میاد برا سیاره ای چشمک بزنه که زندگی نداره :(
همش تقصیر ابرها بود که اینقدر دیر باریدن... دیر چشمام باز شد...
بارون بارونه زمینا خیس میشن
![]()
اینجا من خالی خالی تخیلم رو تخلیه میکنم...یه روزی عشقم میکشه برم رو یه تپه با دوست دخترم بخوابم و به ابرا نیگا کنم... یه روزی دوست دارم پسر چوپان نبی بشم و عاشق دختر بزچرون... یا به دختر چوپون یواشکی دل ببندم... یا اینکه برم تو غار سر به سر مریم مقدس بذارم و تو کارای خضر نبی فضولی کنم...یا اینکه دلم برای کلاغ قصه ها بسوزه که از بچه گی تا حالا به خونش نرسیده... بعضی وقتا هم از درد زایمانم بگم که هر یه ماه یه بار مثه عادت ماهانه میاد سراغم...
درد دارم!!!
مثلاْ همین الان دلم یه جزیره میخاد تو دل دریا... یه دریا...به جای کشند قرمز دچار کشند سبز اون شده باشم... البته دختر قایقرون هم کنارم باشه... الان از اینامه شدیداْ!
به اینجا مثه همه شماها نیاز دارم...حتماْ یه کاستیی دارم که با اینجا اومدن پرش میکنم...تعارف نداریم...یه بار دیگه گفتم...بازم میگم...یکی حال میکنه از کشف زکریای رازی بخوره و تمام ناراحتیهای زندگیشو فراموش کنه...یکی هوس میکنه بره بیرون کنار ساحل آواز بخونه یا یه پکی به سیگارش بزنه...اما من هر چی باشم و هر کس باشم و هر جا باشم...بیکار که بشم... تمام هوی و هوسم رو تو اینجا به هوای شماها تنفس میکنم.
همین.
دوس دارم شما هم این دو تا نظر رو بخونین....ببخشین اگه بی ادبیه..ولی از واقعیت نمیشه فرار کرد:
| دوشنبه 19 اسفند1387ساعت: 9:38 | توسط:. | ||||
| ادب و حیا هم چیز خوبیه ... با تو نیستما ... با بعضی از این نظر دهنده هات هستم
غسالخان: من معذرت میخام .... ولی این حقیقتها هست...تازه بعد از زایمان بیشتر زائو ها به هموروئید یا همون بواسیر هم دچار میشن. بعضیا IBS میگیرن (سندرم عصبی روده)... بعضیا افسردگی میگیرن که چرا اینقدر بی ریخت شده هیکلشون... بعضیا از نزد*یکی میترسن....زندگیشون دچار تنش میشه... اینا حقیقتای تلخیه اما به شیرینی مادر شدن میارزه و اینا وجود داره. بازم معذرت میخام | |||||
| وب سایت پست الکترونیک | |||||
| درد زایمان | |||||
| دوشنبه 19 اسفند1387 ساعت: 9:36 | توسط:بانوی بی دین | ||||
| حموم زایمونت خبرم کن بیام ببینم جای بخیه هات مونده یا نه...
غسالخان: موندن جای اون بخیه ها درد نداره..درد اینجاس که بعد از 9 ماه....اون رشته ی حیات کودک درونم رو از تن من جدا میکنن...درد اونجاس که اولین شیره های جانم برای مکیدن کودکم ترشح میشوند... درد اونجاس وقتی که اولین لکه های شیر راهشون رو به بیرون باز میکنن انگار دارن با لدر تنم رو کانال کشی میکنن... درد اونجاس که پدر بچه ام نمیفهمه باید تحمل کرد گریه کردنهای این کودک را....اون داره با تمام وجودش فریاد میزنه من این دنیا رو نمیخام...اون داره میگه خدایا جای من تو بهشت بود...اینجا رو نمیخام...چرا من رو زمینی کردی.... درد درد درد | |||||
| وب سایت پست الکترونیک | |||||
| درد زایمان | |||||
![]()
یه جایی غیر از غسالخونه،
یه جایی گم...یه جایی دور رو یه تپه...
شبیه یه مزرعه گندم ...که باد هم داشته باشه... یه بادی که صدا داشته باشه ... هوووو هووو... تو هم باشی توش
باشه...
منم دست تو رو بگیرم مثه بچه ها دوره خودم بچرخونمت...سرمون گیج بره...رو زمین دراز بکشیم...این دفعه میخام به جای نقاشی، رو بدنت بنویسم... مثلاْ رو کف پاهات...تو هم قلقلکت بیاد... هی کف پاهات رو جمع کنی... منم لج کنم خودمو بندازم رو زانوهات تا نتونی تکون بدیشون...
حالا شب شده و تو از ستاره ت داری میگی...که فقط شش ماه آخر سال تو نیمکره شمالی پیداس...داری میگی که چند روز دیگه، رابطمون تموم میشه ...آخه باید بری سفر... باید بری نیمکره جنوبی...تا با ستاره ت باشی...
دلت میاد؟ :(
![]()
لطفاْ ادامه مطلب رو ببینین
ادامه مطلب
![]()
..میترسم...باز هم ترسیده ام.
این وبلاگ بیشتر از هر وبلاگ دیگری من رو میترسونه.
خاک عالم...شماها چرا فکر کردین من ازدواج کردم...منظورم این بود که هنوز ازدواج نکرده از طلاق میترسم...اوکی؟ نگران نباشین...غسالخان برا همتون هست :دی
بنابراین ترشیده ام و باز هم میترشم.
![]()
لطفاً به چکیده شماره XY404 و آنچه در جلوی آن نوشته شده توجه کنید.
همه جا رو به گند کشیدیم...چون به قول احمدی نژاد به فضل الهی ما میتوانیم.
از قاسم عزیز ممنونم بابت اطلاع رسانیش:
XY404 رو از سایت مقالات که لینکش رو در بالا داده بودم، پاک کردن :))
اگه میخاین بدونین چی بود...رو این لینک کلیک کنین تا لود بشه.
![]()
یکی لطف کنه بره از رو دیوار کوچه یا از پشت در خونه اش یه شماره تلفن "لوله باز کنی" برام پیدا کنه...
بدجور دلم گرفته :(
تو رو خدا یکی بازم کنه :دی

این دیالوگ بالا...سرآغاز تمام عاشق شدنهای دخترهای کم سن و ساله...اونایی که به خاطر احساس تنهایی کردن و دلگیر بودن از محیط اطراف و خونوادشون، راحت به یه لوله باز کن دل میبندن...تا بلکه دلشون باز بشه و اون نازشون رو بکشه...غافل از اینکه این لوله باز کنها اغلب چیز کشن...و وقتی یه دختر دل به اونها داد...و روحشو در اختیار لوله باز کن گذاشت...متاسفانه! طرف تا ته لوله ی خرطومیش رو تو چاه دل دخترک فرو میکنه و تمام انسانیت، پاکی و نجابت دخترک رو با خودش میکشه و ....
بیخیال...اما:
لعنت به لوله باز کنها...لعنت به پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد
:(
![]()
...
دارم خواب میبینم که به حریم خصوصی من تجاوز کردی... نکنه واقعیت داشته باشه؟
میترسم دیگه هیچ حجابی بین من و تو نباشه...
میترسم پرده ی بین من و تو پاره شده باشه...
نکنه راحت وارد وجود من شده باشی...نکنه خودتو خالی کنی؟! گند بزنی به من و بعد بری....
میترسم روم بهت باز شده باشه...
لعنتی!
میترسم به من انگ بی فرهنگی و نانجیبی و گناه زده بشه... دیگه نتونم سرمو بلند کنم.
چرا تو راحت بتونی از خواب بیدار شی اما من از اینکه الان از این کابوس، سالم بیرون بیام... باید بترسم؟
نامرد!
چرا تو که به من تجاوز کردی خیالت راحت باشه و اسمت همچنان مرد باقی بمونه ... ولی اسم من از دوشیزه تبدیل به بانو بشه؟
چرا زندگی من از این به بعد به جای "ز" "ج" داشته باشه؟ ای کاش هیچ وقت....دوستت دارم های تو خوابم نمیکرد... چرا حس میکنم آبستن حوادثی شده ام که خودم هیچ نقشی جز خر شدن تو اونها نداشته ام؟
چرا -->
![]()
میخواهم سبز تر باشد این شاخه های تن تو... حسودی میکنم به آنها که اینگونه در تو تنیده اند و به دورت پیچیده اند....
این رگهای تو راهنمای خوبیست برای منی که همیشه میخواستم در درونت گم شوم...
هر کجا روم در نهایت سر از قلبت در می آورم!
پیاده روی میکشم تا ...
دستت را بگیرم... ببوسمش... فرو برم در جیب کتم... فشارش دهم...
خط عابر پیاده ای میکشم... تا هر کسی خواست، از تو عبور کند، به راحتی بگذرد و در چهارراه گلوبندکش گیر نکنی... از اینجای تو میترسم... چشمانت مثل بازار است، همه در آن به خریدن ناز تو مشغولند... سریع پل عابر پیاده ای میکشم تا مردم هیز بازار از روی چشمانت عبور کنند... تمام امکاناتم را خرج عبور از بحران چشمانت کرده ام... اما خیالم راحت است چرا که میخواهم فقط من در آن غوطه ور باشم...
باز پیاده میرویم... با رنگ سبز...
حس قدم زدن زیر باران چشمانت می آید... هوای دو نفره... من در هوای تو و تو در هوای من ....
پیاده میرویم...
از جنوب شهرت...تا آن ابری که بالای سرت از خیال خوشبختی من شکل گرفته...
"آه من بسیار خوشبختم"
![]()
ساعت رو برعکس گرفتم...الان ۱:۳۰ بامداده و من در فکر اولین شبی هستم که با هم رو پشت بوم خونه خدا نماز میخونیم...
یه بار این حرف رو به شیخ زدم گفت تو بیجا میکنی...جوابش دادم چطور بلال رفت اون بالا اذان گفت؟ پس میشه نماز هم خوند...
یکی از بچه ها شوخی کرد و گفت: برا اینکه روبه کعبه باشیم باید به شیکم بخابیم و نماز بخونیم...
منم جدی جواب دادم: نه لازم نیس... وقتی رکوع و سجود رو میخونی...خودبخود این مشکل سمت و سو برطرف میشه.
:(
از اینامه شدیداْ باز ....
اگه خدا بخاد فردا، دارن میرن که یه میلیون پول بی زبونم رو بریزن تو حلقوم این عربها تا یه ماه دیگه بریم مکه... یه شبه تصمیم کبری گرفتم که ایشالا آدم شم:دی
آگهی استخدام نظر دهنده پسر:
در پی کم نظر دادن پسرها و کم بودن اونها در لیست پیوندهام...در کامنتهای خصوصی و چتها انگ چیز بودن بر ما زده شده است. لذا مستدعی ست، پسر ها هم نظرشون در بیاد برام...(تو رو خدا) :دی
خیلی ضایع س...پس فردا هیچکی زنم نمیشه...
![]()
نیگاش لرزید...
دستم لرزید... انگشتم لغزید...
تیرم خطا رفت...
حیف! میخاستم چشمش کاسه خون شه...
میخاستم با تیر نگاهم خودکشی کنم.
اما تیرم از بغل گوشش رد شد.
تو دل چشماش لرزیدم...خیس شدم...سر خوردم... از گوشه ی چشم راستش شروع کردم و تمام انحنای گونه اش رو بوسیدم... مزه ی لباش مثه من، شور نبود.
املاء:
دغدغه ی من غلغله ی غدغن های تو ست... ( امروز رفتم املای اینا رو تو دهخدا پیدا کردم..همش میپیچیدم موقع نوشتن این ۳ تا کلمه)![]()
![]()
![]()
برنامه ی چند روز آینده اینه:
فردا سحر، اعدام میشم... ولی نمیمیرم...چون یه سرنگ از اون همسلولی معتادم گرفتم و تو حنجره م جاسازی کردم به طوریکه طناب دار نمیتونه استخون حنجره رو بشکونه و منو خفه کنه...با این کار زندانبان احمق! به خیال اینکه مرده ام، من رو از زندان به غسالخونه منتقل میکنه و از اون به بعد اینجانب میشم غسالخان...و دیگه نه پسر چوپان نبی هستم...نه غار نشین و نه زندانی...دیگه هم حرفای بعد نمیزنم
...
در ضمن، چرا هیچ کس نفهمید این یعنی چی؟ خودم باید تمام معادلات رو براتون اثبات کنم؟
انگار میخام عاشق چهار، یو و کیو بشم.
4uq=four u q=forooq
میخام عاشق فروغ بشم...با اجازه فردا صداش رو هم میذارم اینجا...داره شعر میخونه برام.
![]()
انگار میخام عاشق چهار، یو و کیو بشم.
میدونین همیشه احساسات من بیشتر از عقلانیتم بوده...
همیشه دوس داشتم با دل و دلبر و دلدار جمله بسازم...
اما یادم نمیاد تا حالا مخ و مخ زن و مخ دار رو حتی، نوشته باشم...
فکر کنم مخ من عاشق رنگ بیرنگ دل عاقل او شده
و
دل او هم عاشق پیچیدگی صاف مخ دلال من...
:(-:)=()
یادم بیارین بعدن این محاسبه ریاضی رو توضیح بدم...دماغاتون ببخشن اگه درد گرفتن... همه با هم ول کنیم.
![]()
اولین برخورد من با اونه...
چون من قاعدتاْ آدم سفت و محکمی هستم... اصلاْ بهش محل نمیدادم و همونطور که میبینین چیزم رو کرده بودم بهش...چیزم در طرف راست تصویر موجود است:دی
امشب اصلن حال ندارم برا آپ کردن...شاید این پست پاک بشه چون حسابی دیگه بی مزه شده...زود نیگاش کنین تا غیرتم بیدار نشده:))
ولی خدایی گردنش رو حال میکنین از درازی؟!
باید برم رو طاقچه تا رسیدن به سوراخ کله اش ( منظور نویسنده در اینجا دهانش میباشد ) میسر گردد.![]()
![]()
دارم یواش یواش میرم تو کاره اون...میخام مخشو تیلیت کنم....امروز میگه من بیماریه آی بی اس (IBS)دارم... یعنی سندرم عصبی روده...فک کنم وقتی عصبی بشه دیگه نمیتونه راحت مثه من همه چیز و همه کس رو قهو ه ای کنه...درد بدیه... دیگه تو اوج عصبانیت فحش تو گور پدر دنیا ر.... براش کاربرد نداره.
منم برا اینکه کم نیارم گفتم ترمز ای بی اس (ABS) دارم...:) بعد بحث کشیده شد به جاهای حساس که یه شب بعنوان یه خواب براتون تعریف میکنم.
دلم خواب میخاد...یکی بیاد شیرم بده بخابم ... چرا خوابم نمیبره :((
![]()
رو اینجا کلیک کنین تا کیف کنین از این زندان وسط دریای مدیترانه ی من...
در آینده نزدیک قالب رو سبکتر میکنم...اینقدر غر نزنین...
![]()
رو دیوار حیاط زندان نوشتن اینو...بچه خوبی باشین براتون ترجمه میکنم...
امروز فهمیدم که زندانم تو یه جزیرس...
چون اکثراً امروز بچه خوبی بودین و دست تو دماغتون نکردین براتون این نوشته رو میخونم بی سواتها :دی...
فرانسویش:
A nos morts
Qui, sur terre, sur mer, dans l’Air
Ont accru la gloire de la France aux jours heureux
Sauve’ son honneur aux jours sombres
Sans jamais desesperer de son destin
انگلیسیش:
With our deaths
Which, on the ground, sea, in the Air
Increased the glory of France at the happy days
Save its honor at the dark days
Without despairing of its destiny never
فارسیش:
داره میگه غسالخان بهترین فرد تو زندانه باور کن :))
![]()
خواب دیدم که دارم رو دل دختر چوپون نقاشی میکشم...
اینقدر دلش آروم بالا و پایین میرفت...انگار دوس داشت تا ابد نفس نکشه تا بوم نقاشی من تکون نخوره تا خدا نکرده نقاشیم خراب نشه...
رو دلش یه آسمون کشیدم...پر از ابر...من و اون هم، رو علف ها رو یه تپه خوابیده بودیم....از اون پایین داشتیم به ابرها نیگا میکردیم و شکلهایی که ابرها با هم ساخته بودند رو به هم نشون میدادیم!
بعضی از ابرها شکلهای بدی درست کرده بودن...هی من خجالت میکشیدم که به ابرها نگاه کنم... نامردا تو روز روشن وسط آسمون داشتن کارای بد بد میکردن... من اینجور وقتا فقط چشمامو میبستم و خجالت میکشیدم، هر چند بلد نبودم چه جوری خجالت رو میکشن... اینقدر با چشم بسته خجالت کشیدم، که حواسم نبود دارم رو شیکم دختر چوپون نقاشی میکنم... یهویی انگشتم لیز خورد و به پهلوی چپ دخترک تا زیر بغلش کشیده شد... اون هم قلقلکش اومد و خندید ...با نیگاش بهم فهموند که میخاد بوسم کنه ...منم میخاستما... ولی من با نگام بهش فهموندم که میخام رو همون تپه داد بزنم که دیوونه دوست دارم...![]()
دوست داشتم همه جا ساکت باشه...نمیدونم یه صدای جیر جیر از کجا میومد...اول فکر کردم که یه جیرجیرکه... و از ترس گنجیشکای روی شیروونیه اتاق خوابم... هی جیرجیرشو قطع میکنه...دوس داشتم فقط صدای نفس کشیدن من و اون باشه و یه کمم صدای باد که از لای درزهای پنجره اتاقم میاد تو ... ولی این صدای جیر جیر، خیلی اذیت میکرد نمیذاش با حواس جمع نقاشی کنم....دلم میخاس زندگیمو روی دل دخترک بکشم و براش از آینده بگم...از کارهایی که تو سرم دارم و از قولهایی که برای آرامش داشتنش بهش میخام بدم...
نزدیک صبح که شد...صدای جیر جیر بیشتر شد و از خواب پریدم...
میدونین صدای جیر جیر چی بود؟ اون صدای جیر جیر تخت زندانم بود...همش تو لحظه های بحرانی خوابم... صداش بیشتر میشد.
خدا رحمم کرد...وگرنه همه میفهمیدن که...
من قول دادم که بچه ی خوبی بشم ولی قول ندادم که خوابای بالای ۱۵ سال نبینم که![]()
مامان ن ن اینا کتکم میزنن.
:(
![]()
آزادی
آزادی
تا یکی دربست ببردم.
......
تا اطلاع ثانوی بچه خوبی میشم و چیز نمیگویم.
نیشاتون رو هم ببندین.
![]()
تو که ۳۰ ساله ازدواج کردی... خب چرا بچه دار نمیشی؟...
گفت: وقتی شیر میخورم خوابم میبره...
شنیدم شیر برا پوکی استخوان خوبه...
شندیم در صد پوکی استخوان مردها از زنها کمتره....
البته دلیلای زیادی شنیدم...مثه حاملگی و نقطه چین های دیگه
ولی به نظر من: شنیدم که به خاطر شیر خوردن زیاد آقایونه...
بازم شنیدم که به همین خاطر دختر ها به تازگی شروع کردن به شیر خوردن....
البته شنیدم که احمدی نژاد تو دانشگاه کلمبیا گفته که ما تو ایران اصلن همجنسباز (هم شیر خوار) نداریم.
ولی
خوش به حال خودم ...یعنی اینکه:
خوش به حال خودم که فقط شیر گاو خوردم...
خوش به حال خودم که با وجود ایران-رادیاتور رفتم تو غار...
خوش به حال خودم که اگه یه لیوان شیر میخاستم رفتم یه گاو خریدم
خوش به حال خودم که زدم پست رو تغییر دادم و اینجوری بیشتر حال کردم....
![]()
البته قبلنا هم از فراموشی یا تصادف میترسیدم فقط به همین خاطر.
![]()
واقعاْ زندان بدترین جریمه اس ...
پدر سوخته میزنه تمام ایده های آدم رو میخشکونه؟
آقایون و خانوما...به جا کمپوت و سیگار و اینا...برام ایده بیارین...بنظرتون تو زندان چی کار میشه کرد؟
اونایی که تجربه دارن کمک کنند![]()
![]()
تو اینجا دسترسی به قلم و کاغذ و دستشویی سخته برا همین کمتر میتونم بنویسم...
اینجا هم سلولیم، به زندان میگه جندان...
جرمشم اینه: رفته وسط میدون انقلاب گفته من میخام راحت زندگی کنم....
![]()

