ای چوپون پیامبر...
ای دختر چوپون و بزچرون
ای کلاغه که به خونت نمیرسی...
ای مریم مقدس...
ای آقای حکایتی
ای علی کوچولو...
ای هادی و هدی و اینا
یه مجمعی به نام وبلاگ نویسان کاشانی دیواری از دیوار غسالخونه کوتاهتر پیدا نکرده و داره منو نقد میکنه...
چون اولین نفر هستم برا نقد... میترسم حسابی حالم گرفته شه و کسی نظرش برام در نیاد...
همیشه از نقد خوشم میومده... به این اعتقاد دارم: اگه میخایم پیشرفت کنیم باید نقد کنیم و نقد بشیم و اینا.
دوستان خوشحال میشم نقدم کنین..از دادن نسیه معذوریم حتی به شما دوست عزیز
راستی...اینترنتم سرعتش به خاطر باد و بارون...افتضاح شده...اگه نظراتتون رو بدون جواب گذاشتم و سر نزدم ببخشین ( این پاچه خواری بود که برین نظر بذارین :دی)
![]()
... و من یاد غار ی افتادم که روی دیوارهایش پر از نقاشی بود... نقاشی بزهایی که شاخشان بزرگتر از کل بدنشان است...
یاد مردی افتادم که لخت و نیزه به دست... میخاست بز روی دیوار غار را شکار کند...
هه!...اما حیف ... مرد بیچاره هم، نقاشی بود...
یک نقاشی... که یک مرد گرسنه ی لخت آنرا کشیده بود، بر روی دیوار غارش... غاری که چند هزار سال بعد غار من میشد... اما من نه گرسنه ام ...نه لخت...
فقط مثل محمد و مریم و اصحاب کهف... دلم یک غار میخاد.
همین!
غار غار غار!!

![]()
شعرش زیباست...اما هیچ حس و لذتی به من نمیدهد...جز نفهمیدن...
انگار مغزم تند است و الان خودش را خیس میکند...
سرعت حرکت کلمات و فکرها و تخیلاتم بیشتر از سرعت تایپ انگشتانم است...
نمیتونم... نمیرسم بهشون... اینا کجا دارن میرن...نمینویسم...
آپم نمیاد...
![]()
یعنی لطفاً در جای خالی داستان مناسب قرار دهید:
یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیشکی نبود
..................................
کلاغه به خونش نرسید.
![]()
که مردم واقعاَ بر دو نوع هستند...
لیکن هر دو با پاچه کار دارند...
بعضیها آنرا گاز میگیرند و بقیه آنرا میخارانند...
امضاء:میرزا غسالخان کاشانی
![]()
بعضی وقتها...
کمپ درست وسط کوهستان یا دشت یا به قول خودم بیابونه...همگی تو کانکس زندگی میکنیم...
اینو گفتم که بدونی:
یه زمانی از اینکه بارون بزنه به سقف فلزی کانکسها و نذاره شب راحت بخوابم بدم میومد... صدای دونه های درشت بارون...
اما اینروزا آرزوی اینو دارم که روی تختم دراز بکشم و به صدای بارون که میخوره به پنجره گوش بدم... میخام تو هم کنارم باشی... همه جا سکوت حکمفرما باشه.... فقط صدای نفسهای ما با پس زمینه ی قطره های بارون.
یه نفس من....یه نفس تو...
خود به خود! دم من با بازدم تو هماهنگ میشه...
قلبم تندتر میزنه...دستت رو میگیرم و میذارم روش... چیزی حس نمیکنی... سرت رو میذاری رو قلبم... برا اینکه قشنگ بشنوی... دیگه نفس نمیکشم... نمیخام صدای خش داره ریه هام، تو رو اذیت کنه :(
الان فقط صدای قلب همدیگه رو میشنویم... دیگه صدای نفسهامونم نیس... تو هم دیگه نیستی... فرو رفتی تو سینه ام... تو قلبم جا خوش کردی... خودت رو فنا کردی تا بقا داشته باشی.
فناء فی الله
بقاء الله.
الان شدیم هیچکس بن هیچ...
پ.ن 1: تو رو خدا وبلاگم رو زیر دست و پا نندازین..اسم جلاله " الله" توشه... :دی
پ.ن 2: عکس مربوط به پارساله... کنار رودخانه کرخه...دقت کنین چیزای جالبی توش میبینین :)) خود دانین
![]()
به سه چیز تکیه نکن ، غرور، دروغ و عشق. آدم با غرور می تازد، با دروغ می بازد و با عشق می میرد...
تقدیم میکنم به ماه کامل امشبم... بنفسی انت...
دیدی رو قرآن لغت قیمت رو نمی نویسن....به جاش مینویسن هدیه... عشق هم قیمت نداره... اما، هزینه داره...بها داره... که هر چی سختتر و گرونتر...بهتر و نابتر....پرداخته ام و میپردازم...
یه کم براتون روضه بخونم؟
حضرت عباس(ع) داره شهید میشه.... امام حسین(ع) میره بالا سرش میشینه... سرش رو میذاره تو دامنش...به داداشش نیگا میکنه و میگه: بنفسی انت... جانم بفدات...
![]()
دلم هوس مین و سیم خادرا رو کرد... زمانی که تو مرز شلمچه و هویزه یا جفیر و آزادگان و مهران کار میکردیم... مین واکسی، والمر و گوجه ای...
یاد داستان هپیما افتادم که یه دوست نوشته بود:
تهران که موشکباران مي شد، يا وقتي صداي هواپيما شنيده مي شد من و مادر مي دويديم زير پله ها قايم مي شديم. بعد من مي پريدم توي بغل مادر تا صداها تمام شود. پدر به مادر گفته بود اينجا امن تر است. من هم ديگر ياد گرفته بودم، حتي اگر مادر در حال نماز خواندن بود تنهايي مي رفتم زير پله و آهسته مي گفتم: "هپيما... هپيما...". مادر زود مي آمد، بغلم مي کرد و مي گفت: "چيزي نيست، نترس ...".امروز توي فرودگاه سانفرانسيسکو با ديدن دختر بچه اي که از صداي غرش هواپيما زير صندلي سالن انتظار قايم شده بود اين خاطره دوباره برايم زنده شد. زير چشمي نگاهي به بقيه انداخت، برايش چشمک زدم تا خيالش راحت شود و بعد آهسته زير لب زمزمه اي شنيدم:
هپيما!!! هپيما!!
قسمتي از رمان "زندان طلايي"
![]()
یکی بود یکی نبود...زیر گنبد کبود...
غیر از آقای حکایتی و عباس و مهرداد و حمید و یکی دیگه (که اسمش یادم نمیاد) ... هیشکی نبود...
...یه شب عباس تو تنبونش جیش کرد...![]()
آقای حکایتی کتکش زد.![]()
عباس دردش اومد...![]()
رفت و دیگه هم هیچ وقت برنگشت!
هیچ کس هم تو شهر قصه دیگه دندونای خرگوشی با چشمای سرمه کشیده نداشت...
قصهها هم همهشون لوس شدن... دیگه بچه ها هم زیر گنبد کبود رو دوست نداشتن...
آقای حکایتی رو از تلویزیون انداختند بیرون... تمام چکهاش برگشت خورد... زنش هم از خونه انداختش بیرون....
قصه گوی قصه ما که خاک به سر شد. رفت کنار خیابون زیر پل سید خندان خوابید.
اونجا عباسُ دید.
باز با هم دوست شدن.
اما عباس دیگه هیچ وقت نخندید. از اون خنده های معصومانه ی احمقانه با دندونای خرگوشی...
همین!![]()
یادت هست گفته بودم حامله ام؟
حالا فرض کن حامله ای... آره یه بچه تو شیکمته...بچه هه بزرگه ها...اما تو شیکمته....باهاش حرف میزنی... وول میخوره... لگد میزنه... قهر میکنه... رو در دیوار شیکمت نقاشی میکشه... بیشتر وقتا گریه میکنه....... بعضی وقتا دم دهانه رحَمت ساکت میشینه و انتظار میکشه تا شاید به دنیا بیاد، ساکت و دمق...تو به خاطرش ویار میکنی...آلوچه میخای...
خب واقعیتش اینه که نوچ!
داشتم میپیچوندم شما رو... ![]()
آخه گفتن اینکه من نمیتونم بدون عشق زندگی کنم درد داره... هیچوقت نتونستم.... همیشه یه چیزی بوده که بهش یا باهاش فکر کنم... اگه عاشق نباشم احساس بوق بودن میکنم... احساس پوچی میکنم... شل و واررفته میشم... مثه لهجه کاشونی... حوصلم سر میره... دیگه نمیتونم تخیل کنم...
البته این عادتم باعث شده بعضی وقتا تار عنکبوت رو با پیله اشتباه بگیرم... به جای پروانه شدن، بمیرم...اما بازم از اینکه ساکن نبودم خوشحالم.
تازگیا به خاطر بعضی چیزا ( بخونین مامانم اینا)... باید سعی کنم که بین با عشق زندگی کردن و با همسر زندگی کردن فرق بذارم...نباید به زور توو یکی به دنبال اون یکی گشت...اصلن نباید سعی کرد اینا رو به هم تبدیل کرد.... راستش رو بگم، تو زندگی به جای اینکه عاشق باشی....باید بیشتر آلوده باشی... باید بدونی که اگه اینا سرجای خودشون شکل گرفته باشن، به همدیگه تبدیل میشن...یادته یه برا گفتم:
" جایی که ازدواج بدون عشق باشد، حتماْ عشق بدون ازدواج هم خواهد بود"
فعلن تا همینجا داشته باش...حالا باز بریم سراغ اون بچهه که تو شیکم تو بود...چون مهمترین چیز تو زندگی ما اون بچهه هست... برا همین تا خوب رشد نکنه نباید به دنیا بیاریش...باید این کودک درون ما کامل کامل بشه ....باید بزرگش کنیم... باید بفهمه از زندگی چی میخاد... باید بدونه زناشویی به معنیه شستن زنها نیس... به معنای یه کار بد نیس که متاسفانه پدر مادرها با هم انجام میدن* برا شستن خودمونه از تمام من بودنها... باید از گاو یاد گرفت. ما ماااا ماااا
این داستان ادامه دارد!
*: یادمه وقتی ۱۰ سالم بود... توسط یکی از بچه های محل ...فهمیدم که زن و شوهر ها چه جوری بچه دار میشن...باور کنین اینقدر دلم گرفت که چرا کارای بد بد میکنن اونا :( چند روز دپرس بودم :دی
![]()
"Buruk rupa cermin dibelah"
یعنی اینکه: «روی نازیبا، مقصر، آیینه ی ترک دار.»
بهتر بگم اینکه...
به قول دوست عزیزم نظامی :
«روی تو چون آینه بنمود راست ..... خود شکن، آیینه شکستن خطاست»
![]()
میدونی چیه؟ خدا یه دفتر نقاشی بزرگ داره....بزرگ بزرگ...و هر وقت از تنهایی دلش میگیره... مدادش رو بر میداره برا خودش آدم میکشه....گل میکشه...خونه میکشه... دست دختر، پسرا رو تو دست هم میکشه...از اینا.
بعضی وقتا این خدای ما... دلش میگیره...دیگه حوصله نداره، وقت صرف نقاشیش کنه زیاد... مثلاً یه پا کم میکشه...یه دست.... یا یه کلیه بد شکل میکشه، نا سالم... اینجوری میشه که بعضی از آدماش ناقصند...
حداکثر هر صفحه این دفتر نقاشیه...100 سال طول میکشه که پر بشه :(
اما خدا هیچ کدوم از نقاشیاشو پاک نمیکنه...چون مدادش از اون پاک کن صورتیا که ته مدادا بود رو نداره... برا همین دفترش رو ورق میزنه و میره صفحه بعد... برا همینه که 100 سال دیگه هیچ کدوم از ما تو این دنیا نیستیم....تو صفحه قبلی هستیم.
اونایی که بالای صفحه هستن و خدا زودتر از بقیه کشیده، تو سن حداکثر 100 سالگی میمرن...
اونایی هم که پایین صفحه هستن و خدا تازه کشیده ... به خاطر جا نبودن و ورق زدن صفحه، جوون مرگ میشن و نا کام و غیره.
تازه! چون این دفتر نقاشی خیلی بزرگه... ورق زدنش یه دو سه سالی طول میکشه... اون نقاشیهایی که به شیرازه دفتر نزدیکترن زودتر از دید محو میشن... یعنی خیلی راحت و زود میمیرن و اونایی که لبه صفحه کاغذ هستن مردنشون دو سه سالی طول میکشه... به نظر من که بهترین جای دفتر نزدیک شیرازه دفتره...برا من اصلن سن مهم نیس... فقط راحت و زود محو بشم کافیه :)
راستی پای هر نقاشی یه امضاء س که نشون دهنده نمره نقاشی خداس... نمره من که تا حالا 14 شده :(
باید خودمو بیشتر رنگ کنم.... چون فقط خدا اسکیس ما رو میکشه...رنگ کردنمون رو بعهده خودمون میذاره.
به قرآن!
![]()
دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو دروغگو
![]()
خدایا تو این دوران تو چقدر خوب و معروف شدی...
علی دایی میاد میگه لابی با تو کرده... این مایلی کهن میاد میگه قربونت برم خداا ![]()
خدایا بچه گیات کجا بودی...زمان شاه چرا نبودی![]()
...
خیلی کیف کردم وقتی فردوسی پور از مایلی کهن پرسید چرا مربی سایپا تو این دو سال اخیر میشه مربی تیم ملی ؟ شما و علی دایی؟ سر مربی بعدی هم جایگزین شما میشه آیا؟
با اینکه عادل امشب خیلی سوتی داد به خاطر شوک این انتخاب خرکی... اما با این سوال فهموند که این مهرداد بذر پاش جوجه که رفیق جون جونیه این احمدی نژاد قدقدی هست حسابی تاثیر گذاشته تو این انتخابها...
بازم صد رحمت به تیم ملی و فوتبال...به خدا به خاطر این نگاهها و نقدها خیلی بهتر از بقیه ادارات و سازمانهای ایران کار میکنند.
به قول بابام علیه السلام: لا یکلف ا... نفساْ الا وسعها
اینا بیشتر از این حالیشون نیس... امام زمان(عج) همه کارس...چرا نمیفهمین
![]()
![]()
نکنه بیان عکس ما رو هم بذارن اینجا :(
یکی نیس منو قایم کنه تو بغلش...زیر چادرش... جاییش؟
![]()
نمیدونم شایدم مثه یه هواپیما هستن که افتاده پایین و فقط ازش همین جعبه سیاهه مونده...
لاکردار! هرچی بهشون میگی یادشون میمونه... بعد در مواقع چیز هی میزنن تو سرت...
کسی میدونه جعبه سیاه دخترا کجاشونه؟ کارش دارم
کاشکی منم هواپیمای EP-HCG بودمو جعبه سیاه داشتم....تازه کلی مهماندار رو هم با خودم تو آسمونا میبردم... روی ابرا ...
اگه شما هم مخ یه مهماندار رو تو پرواز گاز بگیرین و حروف مخفف رو ازش بپرسین الان مثه من از کلمات قلمبه سلمبه استفاده میکنین.
مثلاً EP-HCG یعنی:
Echo Papa- Hotel Charlie Golf
پ.ن: پاریزدخت برام نظر خصوصی گذاشته که:
HCG means: human chorionic gonadotropin hurmon
هورمونیه که برا حاملگی چکش می کنن!!!!!!!!
...
خب اینم حرفیه...کسی دیگه نمیدونه HCG یعنی چی؟
![]()
وقتی که سینه ی درشتت من را به یاد شعر فروغ انداخت:
...
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
...
وقتی که با تمام وجودت "ما " را فریاد زدی
ما ما ماااااا
درحالیکه "منم منم" من گوش فلک رو کر کرده بود...
وقتی که من با تمام وجودم عاشق تو شدم... تازه فهمیدم که تو گاوی بیش نیستی...
امضاء: عاشق یک گاو چشم قهوه ایه پستون گنده
![]()
فکرشو بکن...
30 سال دیگه پسر من که هم سن الان منه... میاد از جلوت رد میشه...
حسابی شکل منه....قد و قیافه ش درست با من هم قافیه س...
یه لحظه تو با خودت فکر میکنی که من جوون موندم و تو پیر شدی... الان 55 سالته...
هه
تو هنوز ازدواج نکردی... به خاطر یه عشق بدون قاف... به خاطر لجبازی با خودت و با من :(
اما چه فایده... پسر من که نمیدونه تو به خاطر باباش... اینجوری چروکیده و چلوسکیده شدی...
راحت از کنارت رد میشه...
مثه گوساله
منم که گاو
تو هم که خر
؟
چیه تفاوت خانوادگی و فرهنگی ندیدین
![]()
الان من اینجوریام :(
پس... فعلن هم دارم میزام، هم دارم زاییده میشم، هم دلدرد ماهانه دارم و هم اون خط بالایی هستم...
کسی نیس که باهاش درددله کنم آیا؟
در ضمن یه دعا کردم برا سال نو که پر از چیز باشه برامون.. برا من که تا حالا چیز برابر با گه بوده :((
![]()

