همونجور که احمقانه ترین کار یه دختر ترشیده اینه که باور کنه ترشیدس...
همونجور که احمقانه ترین کار یه ستاره شناس... باور کردن رویت آخرین ستاره س...
همونجور که احمقانه ترین کار یه فیلسوف... باور کردن فلسفه ش و جدی گرفتن اونه...
احمقانه ترین کار ما بلاگرها هم اینه که وبلاگمون رو جدی بگیریم.
برا پست قبلی هم میخام اینو بگم که:
منظورم از فلسفه، فلسفه نبود
منظورم از آشپری، آشپزی نبود
اما منظورم از خاک بر سر دقیقاً خاک بر سر بود.
در یک کلام...
باید مکتب نرفته فلسفه ی عمیق چشمان معشوق را بدانیم...
نه اینکه در مکتب چشم معشوق باشیم و تازه فلسفه ی عاشقی بخوانیم...
![]()
دیدین بعضی از دخترا عاشق فلسفه
ن...اصلاً کلاً مادر زادی فیلسوفن... از هر انگشتشون کتابهای فلسفی میچکه... از احساس فضل درباره ی ملا صدرا و ابو علی سینا و محقق داماد و علامه جعفری گرفته
تا فلسفه بافی در مورد چیزهای امانوئل کانت و کارل مارکس و فردریخ هگل و نیچه و برتراند راسل و
بقیه...
ولی خاک بر سرا بلد نیستن برا شوهراشون یه غذا بپزن...
میخاستم الان بعنوان حسن ختام پستم بگم خاک بر سرشون... که یهو دیدم تو خط بالا زودتر گفتم.
در ضمن یاد بازیهای بچه گونه ی ماها بخیر :
دخترا موشن مثه خرگوشن
پسرا شیرن مثه شمشیرن
:دی
![]()
الان درد داره...
دیدین وقتی همین کرمه رو از وسط نصف میکنی... بازم میپیچه؟ چون دردش اومده...
دیدین وقتی سر قلاب ماهیگیری فروش میکنی... به دور قلاب هم میپیچه... چون دردش اومده...
اما وقتی تو آب میفته..سردی آب آرومش میکنه... دیگه تکون نمیخوره... دیگه درد نداره...
دیدین وقتی سق ماهیه که اومده کرمه رو بخوره به قلابه فرو میره... ماهیه تقلا میکنه... آخه اونم اونموقع دردش اومده!
دردش بیشتر میشه وقتی از آب میکشیش بیرون و تو هوا معلقه... دیدین؟ بیشتر میخاد به دور خودش بپیچه...
دردش باز هم بیشتر میشه... وقتی رو خاک میفته... بیشتر ورجه وورجه میکنه... با دمش میزنه تو سر خودش... دیدین؟
اما وقتی میخاد بمیره دیگه آروم میشه.... دیگه درد نداره... فقط تند تند داره حرفایی رو که به آب نزده، به خاک میگه.... دیدین دهنش تند تند باز و بسته میشه... گوشهاشو دیدین؟
فکر میکنی چی میگه؟ چی میشنوه؟
با خوردن ماهی ... اونوقت درد ما شروع میشه.... به دور خودمون میپیچیم چون دلدرد داریم... سردیمون کرده ...
اینا رو گفتم که بگم...
کرم خاکی رو آب آروم کرد!
ماهی آب رو خاک آروم کرد!
خاک بر سر ما! اگه نتونیم همدیگه رو آروم کنیم...
اگه دیدین یکی داره به پاتون میپیچه، بدونین که اونم یه دردی داره وظیفته آرومش کنی!
همین!
خدافظ
![]()
درست همون حس رو بهتون میده. همش با خودتون درگیرین :-&
گاو
![]()
اما میفهمم که:
"ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد"...
از زندگی خسته میشه و خود کشی میکنه...
اما زنده میمونه...
تو یه آسایشگاه روانی بستری میشه...
اونجاس که میفهمه یه هفته بیشتر زنده نیست...
کم کم زندگی در نظرش ارزشمند میشه...
عاشق یه پسر اسکیزوفرنی میشه و خودش رو در اختیار اون میذاره...
اینا رو گفتم که بگم....
پائلو کوئیلو قشنگ مینویسه... اما موضوعش فقط برای آمریکا-کانادایی های فرهنگ و ادبیات و عرفان شرق ندیده خداست...
پائلو کوئیلو داره با مهارت خاصی فرهنگ و ادبیات خودمون رو در قالب رمان کادو پیچ میکنه و تحویل خودمون میده... نمیخام بگم سرگمم نمیکنه و دوست ندارم رماناش رو... کما اینکه میخونم و خونده ام قبلنا و بعدنا.
اما همیشه ترجیح میدادم یه کتاب پدر-مادر دار بخونم... مثلاْ از هرمان هسه...آلبر کامو، رومن رولان، یا نیکوس کازانتاکیس دوست گرامیم...
قابل ذکر است که این پائلو خان یه زمانی شاگرد همین آیت عظام کازانتاکیس بوده. اما دلم میسوزه که کازانتاکیس با اختلاف فقط یه رای نوبل ادبیات رو به آلبر کامو باخت... هرچند خود کامو همیشه میگفت که نیکوس ۱۰۰ بار شایسته تر از اون بوده.
![]()
این
منم!
دیدین گاهی وقتا کلتون پر از مطلب و قصه س... دلتون میخاد همین الان یه برگه کاغذ دستتون باشه و بنویسین! چون میترسین یادتون بره... یا شایدم به مرور زمان تازگیش رو از دست بده...
سری میدوئید و میشینین پشت میز و .... اما وقتی قلم رو دست میگیرین... یا بهتر بگن رو پست مطلب جدید کلیک میکنین... یهو با دیدن سفیدی مونیتور یا برگه کاغذ... میبینین هیچی یادتون نمیاد... خالی شدین... خالیه خالی!!
میدونین ما وبلاگیا بدون استثنا با خودمون حرف میزنیم... همهمون ایده هامون و مطالبمون رو از تنهاییامون گیر میاریم. بهترین مطالبم اونایی هستن که آن لاین نوشته میشن!
میدونین یه عالمه ایده تو اون ذهن دهن سرویسمونه.... اما همش به درد اینجا نوشتن نمیخوره... اینجا حریم داره چون اینجا خونواده نیشسته و البته خودت هم نیشستی..چند قدم اونورترم سانای و بانوی بی دین و روان پریش و اینا. این محیط باعث میشه یه جوری حرف زدن و تنهاییامون رو سمت و سو بدیم تا فکرامون قابل نوشتن باشه تو اینجا... خود به خود خودمون رو تربیت میکنیم.
اما به مرور زمان این باعث میشه که وبلاگ رو زیادی جدی بگیریم. دچارش بشیم. همش بی خودی با خودمون حرف بزنیم... مثلاً الان با خودم دارم حرف میزنم که:
همونجوری که درد کشیدن با صدا شروع میشه...
برا ما پسرا دوست داشتن با نگاه...
برا شما دخترا عاشق شدن با گوش...
!!!
یا اینکه:
وقتی تو بزرگ میشی، اونوقت دلت تنگت میشه... باید بری یه سایز بزرگترش رو بخری.
چون علیرضا مهرجو تو وبلاگش گفته؛ کوتاه شدن قامت دل را دلتنگی گویند.
![]()
یهو میترسی... خسته میشی... مسیر رو کج میکنی و میگردی روبه لبه استخر... خودتو میرسونی به لبه... میخای بیای بالا و بشینی کناره استخر... میخای از بالا به آب نیگا کنی... لبه رو میگیری و زور میزنی... اما نصفه ی راه میمونی... نمیتونی خودتو بکشی بالا... همینجوری میمونی... اینقدر میمونی که یهو غریق نجات سوت میزنه میگه سانس تموم شده... برین خونه هاتون.
بدتر از همه اینکه حالا باید بری دوش بگیری تا بوی آب استخر خیلی گنده رو تنت باقی نمونه.
:(
![]()
۶-۷ خط از پری دریایی و اخوان ثالث از خودم تراوشات در کردم...دو سه تا فقط براش نظر دادن :(
اما بقیه "جمیعاً و لا تفرقوا " گیر این "شر نفاسات فی العقد" افتادن... و به اون یه خط آخری گیر دادن:))
سوال، موضوع مهم و جالبی بود... اما خب یه خورده منظور اصلیم گم شد. (البته تقصیر خنک بودن خودمه) :دی
دخترا دو بار بالغ میشن...دوتا جهش خیلی بلند تو زندگیشون دارن... یکی همون بلوغه تو کتابهاست... و دیگری اولین هم آغوشی (بکارت). بالغ شدن اولی به خاطر آزاد شدن هورمونهای زنانگی و دومی به خاطر آزاد شدن زنانگی است. آزاد شدن از زندانی که متاسفانه نشانه نجابت و پاکی و حیای زن لقب گرفته است( نقطه)
(بیپپپپ)
نظرات رو هم میبندم چون اینجانب ماخوذ به حیا میباشد. :دی
والا
![]()
باده ای بود و پناهی٬ که رسید از ره باد
گفت با من: چه نشستی که سحر بال گشاد
من و این ناله ی زار و من و این باد سحر
« آه اگر ناله ی زارم نرساند به تو باد »
بعد پری دریایی گفت:
اگه میخای رو آب شناور بمونی... یادت باشه که دست و پا نزنی... نباید تکون بخوری... اصلاً به این فکر نکن که باید رو آب بمونی... اصلن سعی نکن که رو آب بمونی... اگه یه خورده جون بکنی... آب میاد روت.. تو میری زیر... میری پایین... غرق میشی... خفه میشی... هیچوقت سعی نکن رو آب بمونی... فقط باید خودتو رها کنی... آزاد کنی... اونوقت میبینی چه خوب داری زیرآبی میری.
بعد من گفتم: عاشقی؟
میدونستین... دخترها دوبار بالغ میشن! هر کس گفت اون بار دوم چه زمانیه؟
تا فردا صبح وقت دارین جواب بدین. اصلاً هم حیا نکنین. لا حیاء فی الدین.... به خدا
![]()
یه عالمه هم بچه و از اینا داشتن...
بعد یکی از اون بچه ها ازم پرسید: چند سالته؟.... (فکر کنم میخاست باهام دوست بشه)
منم نمیدونستم.... رفتم و پاچه شلوار بابام رو تکون دادم و ازش پرسیدم بابا من چن سالمه؟...
گفت ۴ سال...
بعد من اونموقعها فکر میکردم خیلی بزرگم... چون بلد بودم A انگلیسی بنویسم...
رفتم و بهش گفتم من 5 سالمه...
آخه فکر میکردم 5 تا خیلیه. آخه مامانم همش میگفت 5 تا دوست دارم.
:)
میخواستم راجع به خواب دیشبم بنویسم، دیدم صحنه داره، منصرف شدم.به خدا نوشته بودمشم :(
باورتون نمیشه؟ بیاین یه خوردش رو بخونین:
همینجوری داشتم خوابه رو میدیدم که یهو دیدم داری میدوئی، بعد منم دوئیدم.
تو ساحل خوابیدیم. موهات پر از دونه های ماسه شد... بعد ...
آب آروم آروم داشت میومد بالا! میدونی که تو خواب من شنا بلد نیستم!
اما مهم این بود که غرق شدن رو خوب بلد بودم؛ اصلاْ اونموقع افتخارم اين بود که هيچي بلد نیستم، میتونستم راحت و آسون غرق بشم... داشتم دست و پا میزدم .... داشتم غرق میشدم....
که...
در ضمن ممبعد بیخیال مونیکا بلوچی.... فعلاً از چهارشنبه به بعد امان از دست این جودی فاستر دخترم، مامانی شده واسه خودش ماشاللا.
![]()
چند ماهی است که دارم به این قضیه فکر میکنم که دو چیز ضامن ادامه حیات علیرضای شیرازی و بلاگفا شده...
یکی ایجاد نظر خصوصی
و دیگری ایجاد پرفایل نویسنده
خیلی از دوستان، از جمله خودِ خرم ...اصلاً به این قضیه توجه نمیکنیم... و هر شر و وری رو توی نظرات خصوصی مینویسیم. فارغ از اینکه اساتید عظام فیلتر و غیره به راحتی به این دو منبع دسترسی دارن. مخصوصاً نظرات خصوصی.
شاید یه زمانی اگه بخام خرتر بشم...برم از سرویسهای اجانب مثل بلاگ اسکای یا وردپرس استفاده کنم.
همیشه گفتن کاشونیا ترسون...شاید منم ترسو باشم... اما...
بیاین خر نباشیم.
برای بیشتر ترسیدن به پست غسالخان در 17 فروردین 1388 رجوع شود. :دی
![]()
اون موقع یه جک بود...
امروز دوباره دیدم...
الان یه خاطره بود :)
ای بابا
برای داونلود رو اینجا یا آنجا کلیک کنین. خدایی نمیدونم چشه.. یکی میبینه..یکی نمیبینه..
![]()
وقتی به یه دختر بچه ی معصوم سیزده چارده ساله بی خودی نیگا میکنی...
اون با خودی... با خودش فکر میکنه:
یعنی اینقدر بزرگ شدم که این آقاهه داره بهم نیگا میکنه و ...؟
اونوقت هول میشه... مقنعه شو درست میکنه... ابروهاشو دست میکشه...
راستشو بخای من هفتم اردیبهشت دیدم.
خوشحالم
چون من اولین پسر خیابونی بودم که اون فکر کرد دوسش دارم...
لپاش مثه این دختر روستایی ها گل انداخت...
اینجوری![]()
![]()
به قرآن!
حال میکنین تعداد نظرات رو... چیزتون بسوزه :دی
این ایده از وبلاگ دوستی عزیز به یغما رفت..
با دستکاری تو قالب وبلاگ و اضافه کردن عدد 103...
فقط برای همین پست اینکار رو کردم. غرناک نشین!
![]()
دیشب دوستام رفتن بیرون... یه چیز خوشگلٍ گنده یٍ گردٍ شیرین خوردن... اولش شیرین بوده ها... اما بعد از چند دقیقه زهرمار شده... دل و دماغ همشون رو تلخ کرده... همشون رو... همه جاشون رو.
اصلنم لیمو شیرین نبوده.
چیز بوده... چیز... ()
پری-سا جان ما رو هم تو غم خودت شریک بدون... تسلیت میگم... ایشالا که باغ های سیاوش بیشتر از این مهمون نپذیره :(:
![]()
![]()
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا ... گوشی ميرود ز دستم صاحب دلان خدا را
گوشیم گم شده :((
از یابنده تقاضا میگردد نامبرده اختلال حواس دارد و مدتی است از جیب من خارج شده و بازنگشته است... لطفاً شماره تلفنهای منو نیگا نکنه... رازهام آشکار میشه... هر چند راز همیشه کوتاه است.
به خدا :(
آقایون و خانوما ... گوشیمون پیدا شد... تو عوارضی موقع حساب کردن عوارضی از دستم افتاده بوده..
درس عبرتی شد، تا من باشم... بذارم دولت فخیمه احمدی نژاد کل خورد و خوراک و بقیه چیزای من رو طی یه ماموریت به عهده بگیره ...اصلن به من چه که راننده ی بدبخت 4 ماهه حقوق نگرفته... به من چه که تازه پسر دوماد کرده و دختر شوهر داده... به من چه که با وجود اینا و اونا... تا حالا ندیدم لباسش نامرتب باشه... تا حالا ندیدم که به احمدی نژاد چه؟!?
به
من
چه
:(
![]()
تو دستو بذاری رو صورتت و نگاش کنی...
چشاش باهات حرف بزنه... بخای سرت داد بکشه... اما اون به زور لبشو گاز بگیره... فقط نیگات کنه :(
به جاش تو... سرتو بذاری تو گودی شونشو، بزنی زیر گریه...
هـــــق هـــق زار بزنی
که
چرا چرا چرا ؟؟؟
خدایا چرا من!
...
اون با همون دستی که سیلی زده....سرت رو محکم به شونش فشار بده... تو یه نفس عمیق بکشی... بوشو حس کنی...دسشو ببره تو موهات...
اونم گریه کنه
گریه کنیم
با هم
میدونستی؟
وقتی گریه کنی
اشکات خیست میکنه...
دیگه نمیشکنی...
فوقه فوقش... فقط شاید خم بشی.
![]()
-: منم گفتم که: تازه تو رو حامله شدم... اووووه کو تا فارغ شدن از تو.
ببین...
پس این دل باد کرده نشونه چیه؟
پس این ویارهای دم به دقیقه که تو رو هوس میکنه برا چیه؟
پس این عق زدنهای خاطرات روزانه نشونه چیه؟
![]()
رنگ دلش قرمز آسمونی بود.
بعد از صحبتاش یه پیرزن اومد تو فکرم که میدونه نزدیکای مردنشه... تو ایوون رو صندلیش نیشسته... داره تاب میخوره و به شالگردنی که نصفه کاره رو دستش مونده، فکر میکنه...
داره با خودش حرف میزنه...
- : اگه من بمیرم...کی میاد این شالگردنه منو تموم کنه... کی میبافه؟
پیرزنه به داستاش نگاه میکنه... دستای استخونی و پوست پیازیش داره میلرزه... چشمای خیسش الان داره تار و لرزون میینه... اشکاشو پاک میکنه... میل بافتنی از دستش میفته زمین...
.
.
.
صندلی مثه گهواره داشت میلرزید... وقتی پیرزن مرد
و
شالگردنش برای همیشه... .
![]()
تو اونجا کلیسا ها رو به شرقه... رو به بیت المقدس... بعد طرف راست کلیسا یه اتاقه... مدیتیشن روم... بعد طرف راست اون اتاقه یه اتاقکه...
خب؟
من میرم توش... یه طرفش من میشینم... یه طرف دیگش اون کشیشه به توش رفته...
منتظره که من براش اعتراف کنم... تا گناهام آمرزیده شه... البته میخام بهش بگم: ری...
اما به جاش ازش میپرسم: الاغ تو چرا عاشق یه دختر نمیشی؟
میگه عاشق بشم که ذلیل بشم... که بعدش خورد بشم... که بعدش خدامو فراموش کنم... که بعدش...که بعدش...
میام بیرون از اونجا... دیگم بهش نمیگم الاغ:
حیف اسم شریف الاغ براش... حیوون به این جفتگیری کنندگی
والا!
![]()
گوش کن:
من تو رو دوست دارم اما تو منو دوست نداری... تو یکی دیگه رو دوست داری که اون تو رو دوست نداره
من ارزش تو رو ندارم ... اما تو ارزش دوست داشتن منو داری... بعد اونی که تو دوست داریش ارزش دوست داشتن تو رو داره... اما اونم تو رو دوست نداره چون ارزش دوست داشتن یکی دیگه رو داره... خب، به هر حال، به قول داییه کچلم... چیزی که عوض داره گله نداره...
عوضش...
یکی هست که منو خیلی دوست داره... من البته میفهمم که اون منو خیلی دوست داره... اما نمیخام که منو اون دوست داشته باشه...میخام تو منو دوست داشته باشی...
دلم به حالش نمیسوزه...
میدونی چرا؟
چون یکی دیگه هست که اونو خیلی دوست داره... به نظرتو اونی که منو دوست داره با اونی که اونو دوست داره چه جوری رفتار میکنه؟ یعنی مثل من رفتار میکنه؟... حقشو میذاره کف دستش و بهش میگه من ارزشم بیشتر از توه؟ فکر کنم همین کار رو بکنه...چون اون منو خیلی دوست داره... به قول سیمین بهبهانی... یا رب مرا ياري بده تا خوب آزارش كنم... رنجش دهم... زجرش دهم... زارش كنم... خوارش كنم. از بوسه هاي آتشين از خنده هاي دلنشين صد شعله در جانش كنم رامش كنم رامش كنم...
میدونی اونی که عاشق اونیه که منو خیلی دوست داره...یکی دیگه رو داره که اونو خیلی خیلی دوست داره.... اما اون اونو به اندازه اون عاشق من دوست نداره...
همه همدیگه رو دوس داریم اما به اندازه هم دوس نداریم... آخه چیزی که عوض داره....چی؟ چی ی ی ی؟ آفرین! گله نداره....
شاید من خیلی آدم بدی، تو پرانتز: پستی، باشم...اما درست مثل تو ام...
هوووم!
زندگی همینه...همه تو یه دایره میچرخیم...همه تو یه مسیر حرکت میکنیم... حول یه مرکز... اما با شعاعهای متفاوت...البته دوست داشتنها باعث میشه که الکترونهامون از این مدار به اون مدار بپره... اوربیتالهای همدیگه رو پر کنیم...هم دیگه رو خنثی کنیم... بعد دیگه جذب کسی نشیم...فقط باید من الکترون اضافه داشتم باشم و تو اوربیتال خالی... باید به هم برخورد کنیم. یا گرما زا خواهیم بود یا گرما گیر...
هلیوم..
آرگون...
دلم میخاد بشینم تو کلاس سوم ب... فقط هدفم درس خوندن باشه
از اینامه شدیداً
از اینا
اینا
این
ای
ا
.
![]()
حالا اینو:
به نظر شما، ماه یه حفره هست که شب تو دلش نیگه داشته تا خورشید رو فراموش نکنه؟
آخه بعضی وقتا تنگ میشه و باریک (
و بعضی وقتا هم گشاد و کامل O
یا ماه یه تیکه ناخنه که یه دختر خانم برای زنده کردن شبها اونو با دندوناش کنده و تو آسمون انداخته؟
![]()
دماغاتون رو بگیرین...
چون بو گندم در میاد....
آشغانه نوشتم اما به اشتباه آشغال خوانده شد.
:(

![]()
ادامه مطلب
![]()
ساعت 2 و 3 شب زنگ بزن به شوهر خاک بر سرت که شیکم گشنه زمین گذاشته و خیر سرش کپیده...
از خواب که بیدار شد... تو همون عالم خواب بهش بگین زنگ زدم که قربون صدقه ام بری، تا بیام خونه... مجبورش کنین تا قربونتون بره.
بعد تا میخاد گوشی رو قطع کنه یواشکی ... جوری که نفهمه و پلکهای رو هم افتادش تکون نخوره ... بهش بگو دوست دارم...قربونت برمممم من ن ن ن
بعد تا میاد بفهمه...گوشی رو سریع قطع کنین...
فرداش بهتون زنگ میزنه و میگه تو دیشب قربون من رفتی؟
شما به راحتی انکار کنین و بگین خیال کردی... خواب دیدی خیر باشه...
فکر کــــــــــن...قیافه شوهره دیدن داره... تو دلتون بهش بخندین...
بیچاره فکر میکنه دوری تو دیوونش کرده ... میترسه...
2 ساعت بعد میاد در خونه بابات ... معذرت خواهی... تازه ساکتم خودش بر میداره میذاره تو ماشین :)
والا
در ضمن خر !!
![]()
ببخشین یه کم ایرج میرزایی هستش این پست... از ما گفتن...اگه اونجا خونواده نیشسته، نخونینش :دی
این استاد تو یه شعری گفته بودن اگه میخاین یه تکیه گاه محکم برا زنتون به حساب بیاین و اون ازتون حساب ببره، زنتون رو محکم...
من یه مدت بود، خیلی به این موضوع و دلیل این شعرش فکر میکردم...
گذشت تا برای جرم گیری دندونام... رفتم بیمارستان شرکت نفت و بخش دندونپزشکی اون تو خیابون حافظ. یه خانم دکتری بود زهرا نام...حدود ۲۷ ساله... منم که دیدم بهم میخوریم... باب شوخی رو باز کردم و میگفتیم و میخندیدم ( فقط من میخندیدم
) و اصلن ایشون رو به چشم دندونپزشک نیگا نمیکردم چه برسه به احترام گذاشتن.
جرم گیری شروع شد... چشتون روز بد نبیه... ایشون دهنی از ما سرویس نمودن و جرمی از ما گرفتن که نپرس... درد زیادی داشت...اما خدایی کارش درست بود ![]()
بعد از اینکه کارم تموم شد و من بلند شدم از رو صندلی...به طرز نا خواسته ازش تشکر کردم و نهایت احترام رو بهش گذاشتم و دست بر سینه از اتاقش رفتم بیرون ![]()
از بیمارستان که داشتم خارج میشدم...یاد حرف ایرج میرزا افتادم و موقعیت خودم...
بله زهرا خانم دهن منو محکم، اما به طرز ماهرانه ای سرویس کرده بود و منم به طرز ناخواسته ای بهش احترام گذاشته بودم.![]()
![]()
عشقبازی فرق میکنه با بازی با عشق... اینکه خودت رو عاشق نشون بدی و نقش بازی کنی واسه یه رابطه ی عاشقانه... به هر دلیلی هم که باشه... نامردیه، خیانته....هم خیانت به خودت و هم خیانت به اون طرف... هرچقدرم که فک کنین هر دوتون بهم عادت کردین و گیر احساسات و تجربیات تلخ و شیرین دو نفره افتادین نباید اولویت نوشتن دو کلمه عشق و بازی رو با هم عوض کرد...
حق نداری به خودت و اون بیچاره دروغ بگی... دیدی گاهی وقتا یه دروغی رو اونقدر برای دیگران تکرار میکنی که بعد از یه مدتی خودت هم باورت میشه؟ نباید عادت کرد... نباید...
یادته تو بهمن ماه 87 از هرم مازلو نوشته بودم؟ نوشته بودم که اون اعتقاد داره قبل از عاشق شدن (مرحله سوم) باید در کنار مایحتاج اساسی دیگه، س.ک.س (مرحله اول) رو حتماً داشته باشین..الان میخام کاملترش کنم... تا وقتی احساست واقعی نیس، حق نداری بگی عاشقتم... حق نداری یهش دست بزنی... باید واقعاً حسش کرده باشی... نباید از جسم بعنوان یه کاتالیزور برای بدست آوردن احساس اون استفاده کنی... باید با روحت روحشو بدست بیاری... نه با چیزت.
باید برای گفتن دوستت دارم دلیل داشته باشی... اینو یه جا خوندم که میگفت نباید دم به دقیقه به خانومتون بگین دوستت دارم...بذارین حسش بیاد..بذارین دلیل داشته باشه... تو فرصت مناسب بگین... بهمدیگه فرصت بدین تا از هم پر بشین.... نذارین تکراری بشه... اینجوری از خودتون بدتون میاد نه تنها پر نمیشین بلکه روز به روز احساس پوچی میکنین... زندگی و احساستون رو به پیری میره...دیگه س.ک.س هم فایده نداره... دیگه تازش نمیکنه...دیگه حرف خدا هم تو قرآنش فایده نداره... که "شما رو برای آرامش هم آفریدم"...باید به هم فرصت داد تا فرصت مناسب رو پیدا کرد برای عشقبازی.
صبر کن...
هر چقدرم که سخت و دردناکه...
هر چقدرم که تنت به ناز طبیبان محتاجه...
هر چقدرم درد زایمان داری...
هر چقدرم دلت میخاد...
طاقت بیار...
احساس درد بهتر از احساس پوچیه... بهتر از دروغه... احساس گناه و عذاب وجدان و قاطی کردن عشق با بازی بد دردیه.
آقای پور مدنی معلم ریاضیم راست میگفت... پوشا بودن بک رابطه همیشه از یک به یک بودن رابطه مهمتره. اول باید پوشا بودن رو اثبات کرد بعد یک به یک بودن رو....
(امروز بعد از 11 سال دیدمش که به خاطر بارون رفته بود زیر طاق در خونه دکتر غزنوی واساده بود..هنوز همون دوچرخه رو داشت...خوش به حالش)
![]()
یادتون باشه گذر تون به غسالخونه میفته ![]()
1- از همین تریبون اعلام میدارم که بعضیا نرفتن غسالخونه رو نقد کنن تو اونجا ( پست نقد و نسیه)
2- ضمناً به اطلاع مردم پست پرور بلاگفا میرساند که: چیز میشین یه پست برای من بنویسین؟ مهم خونده شدن مطلبتون هست...مهم این نیس که کجا نوشته یا ثبت میشه...
در ضمن از دوستان خوشگل خودم که این دو تا کار رو انجام دادن ...تشکر میشه....مخصوصاْ بعضیا..
به همین دلیل فعلاْ ما اعتصاب آپ میکنیم تا ببینیم کسی دلش به حال ما میسوزه یا نه ...![]()
![]()
| عنوان مطلب: |
|
|
میخام بدونم اگه اینجا ( خدا نکرده
) وبلاگ شما بود، چی مینوشتین و آپ میکردین... هر کسی که دوس داشت لطف کنه و یه پست برای من بنویسه... من تو پستای بعدی آپش میکنم... البته چیزای نقطه چین ننویسین که بعد بیان فیلتر کنن اینجا رو :(
در ضمن اینا اصلنم به خاطر فراخناک بودن ما نیس![]()
|
|
| [درج ادامه مطلب] |
| نوع نظرخواهی: |
| [درج تاریخ و زمان ارسال مطلب بصورت خودکار] |
|
تاریخ : / / زمان: : |
![]()
رو یه دیوار گلی
من سیاه و مردنی
تو سفید و خپلی
*
یادته نصف شبا
می پریدیم روی بوم
تو کمینمون بودن
سگای تخم حروم
*
سگای تخم سگ و
بچه های تخم جن
یادته دیدنمون
پشت کیسه های شن !
*
باتموم خپلی ت
شیطون و کلک بودی
گربه ها در به درت
تو محله تک بودی
*
یادته به گردنت
گل و منگول می زدی
با چشای خوشگلت
همه رو گول می زدی
*
من می گفتم که بیا
تو می گفتی که برو
کنج یه مطبخ گرم
یادته یه شب تو رو.....!
*
حالا چی خپل خانوم
شنیدم عیال واری
سرت انگار شلوغه
یه دوجین بچه داری
*
شوهرت هم که می گن
تپل و حسابیه
کار و بارش توپ توپ
گربه ی قصابیه
*
از تموم اون روزا
یه خوبی موند یه بدی
یاد اون روزا به خیر
روزای مجردی
*
سر راهت می شینم
رو یه دیوار گلی
من سیاه و مردنی
تو سفید و خپلی ...
از آقای سعید بیابانکی
هواي خوب
مثل
زن خوب است
هميشه نيست
زماني هم كه هست
ديرپا نيست.
مرد اما
پايدار تر است.
اگر بد باشد
مي تواند مدت ها بد بماند
و اگر خوب باشد
به اين زودي بد نمي شود.
اما زن عوض مي شود
با
بچه
سن
رژيم
سكس
حرف
ماه
بود و نبود آفتاب
وقت خوش.
زن را بايد پرستاري كرد
با عشق.
حال آن كه مرد
مي تواند نيرومند تر شود
اگر به او نفرت بورزند.
چارلز بوكووسكي، برگردان احمد پوری از وبلاگ شمس لنگرودی
![]()
به رسول و حسینم! بنده زادگان عزیزم!
....
نامه 31 امام علی علیه السلام به امام حسن علیه السلام را حتماً بخوانید و فرازهای آن را در زندگیتان بکار برده و اگر میتوانید ترجمه اش را حفظ کنید...
...و اما بعد آن روز که میگویند "یعرف المجرمون به سیماهم" چشمانتان را بر من ببندید که اگر چه اینجا رسوا نشدم اما آنجا فراری نیست. برایم دعا کنید.
اینا قسمتی از وصیت نامه پدربزرگم بود که این بنده ی کمترین اونو کش رفتم... و دارم میخونم :دی
چه جو گرفته بوده ایشون رو گویا...آیا؟
فکر کنم امام خمینی هم از رو وصیت نامه پدر بزرگه ما تقلب زده... خدا رحمتش کناد...اما هر چی زمین و آب و پول و کارخونه شعربافی و اینا داشته در راه خدا و قرآنش بخشیده... هنوز که هنوزه پیرمردای محله سوریجان کاشان من رو میبینن میرزا علی اکبر رو دعا میکنن بابت یاد دادن قرآن به اونا...
من هم مثلاً مثه خر کیف میکنم... شاید رای بیارم تو انتحابات ریاست جمهوری :دی
تمام فاکتورهای مناسب جمهوری اسلامی رو دارم...
در خانواده ای مذهبی و متوسط از لحاظ مالی بدنیا آمدم... از همان طفولیت رنج و سختی بسیاری کشیدم...پس درد مظلومان و فقیران را میدانم... درسم را در زمینهای خاکی شروع کردم :دی ....
به من رای بدین!
عر عر
![]()
آدم وقتی به خاطر هوی حوا... از بهشت رانده شد، زمینی شد، نامش تغییر یافت....
حضرت آدم (ع) شد....
میگن از اون موقع به بعد دنیا دیگه اثری از آدم ندید...
آدم دیگه وجود نداشت...
اما دیروز یکی گفت... انسانم آرزوست.
خوش به حالش... خوب با چراغ گرد شهر گشته است...
نه... اشتباه گفتم...خوش به حال انسانش...
درد
درد دارم ...درد
![]()






















