نویسنده ی قصه، قهرمان رو میسازه و از اون به بعد قهرمانه قصه هست که قصه رو ادامه میده...
هر قهرمانی هم یه شخصیتی داره و شخصیت اون چیزیه که فقط قهرمان قصه داردش و هیچ کس دیگه ای توان تحمل اون بار، تو قصه رو نداره... خوب و یا بد شدن قصه یستگی به همین شخصیت قهرمان داره... که اگه خوب از کار در نیومده باشه قصه تا آخر خونده نمیشه!
این شخصیت همیشه باید یه تضاد داشته باشه... یه تضاد پررنگ با محیط کمرنگ اطرافش...
مثه یه آدم سیاه بین آدم سفیدا..
مثه یه دختر خوشگل تو آسایشگاه جذامیا...
مثه جوجه اردک زشت بین یه عالمه غاز سفید و تمیز...
قهرمان قصه امروز ایران هم میر حسین موسویه که نباید به هیچ دلیلی تضاد اون رو کمرنگ کنیم... که اگه قهرمان قصه ی ما شخصیتش رو از دست بده... کمترین ضررش اینه که این همه جوهر سرخ رنگ بیخود بر صفحات تاریخ ایران پاشیده شده است و قصه به راحتی نخونده کنار گذاشته میشه... قصه ای که نویسنده ی آن مردم ایرانند.
اینا رو به شادی بگو... دوبار نوشتم این پست رو... نمیدونم چه مرگم شده... اصلاً حال ندارم... پا رو دمم نذارین.
![]()
درست مثه 22 خرداد که نوشتم میرحسین موسوی خامنه... 77 و پاکش کردند..
از عشق نوشته بودم و پرسیده بودم یادتون هست که یه زمانی عاشق بودیم؟ یه زمانی فکر میکردیم دنیا فقط یه ا.ن داره؟
رویاهامون واقعی بود... فقط کافی بود تو چشمای همدیگه زل بزنیم و تمام خودمون رو تو آینه ی تمام قد چشمای همدیگه ببینیم؟
عاشق بودیم میفهمی؟ عاشق ق ق ق ق
نوشته بودم که سایه مرگ سنگین شده... میترسم... پیاده میشم.. میرم قاطی جمعیت.. ساکت میشم... دستام رو بالا میگیرم و میگم:
احمقی بیچاره بازم بگو خاشاکه ... خاشاک که پا نداره؟
اما نوشته قبلیم قشنگتر از این بود... این الان اون حس من رو نشون نمیده... ساعت رو میذارم رو ساعت 4 بعد ازظهر... ساعت 4
![]()
و تمام کشته شدنت یک لحظه بیشتر طول نکشید...
درست مثل همان یک لحظه ای که انگشت اشاره اش را به ماشه ی کلاش فشار داد....
همان انگشت کثافتی که سه روز پیش پای برگه رایش را جوهری کرد و نام نامرد روزگار را در ذهن ایران به ثبت رساند...
اما تو در همان یک لحظه آخرین جرعه ی پیاله ی شرابِ قرمزِ تلخ را نوشیدی... آری! تلخ بود چرا که تو نمیخواستی شهید شوی... تو جانت را دوست داشتی... ولی تو مرد لحظه ها بودی... در همان یک لحظه ی برهم نشستن دو پلک نگاهت، تصمیم گرفتی که مرگ را به سخره بگیری... تو قبلاً هزاران بار کشته شده بودی اما اینبار ارزش داشت که نام قاتلت را خودشان اراذل و اوباش بگذارند.
دوستت دارم... میبوسمت،
![]()
بزن باران بهاران فصل خون است
بزن باران که صحرا لاله گون است
بزن باران که دین را دام کردند شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد که با آن کسب ننگ و نام کردند
:(
![]()
1- مسیج سنتر گوشیت رو این شماره بذار: 989350001480+ و Reply via same center رو on کن!
2- در ابتدای شماره ای که میخاین بهش اس ام اس بدین 0098 بذارین
3- برین حالشو ببرین!
4- دعاشم به حق یکی از دوستای من بکنین... من از این مخها ندارم :)
امروز صدای گردش هوای تهویه ی توالت تو گوشم اینجوری میگفت: احمقی احمقی حمایتت میکنیم...
به خدا راست میگم... این صدا تو توالت میپیچید... خودم شنیدم... حق مطلب رو نصفه کاره برای احمقی نژاد رها کردم و از توالت اومدم بیرون... اما تهویه رو خاموش نکردم، تا بوی گند و نجاست احمقی نژاد با اون صدا از بین بره...
امروز رنگ سبز یا زهرای ما به بدن نجسترین موجود عالم مالیده شد... از فردا رنگ سیاه میپوشیم... همه ما عزاداریم.... به قول موسوی: انا لله و انا الیه راجعون!
کد لوگوی انا لله و انا الیه راجعون: |
| این کد را در کدهای تنضیمات وبلاگ و یا سایت خود وارد کنید |
در ضمن روز تولد حضرت زهرا (س) و روز مادر رو به همه شما "مادران بدون پدر بچه" و یا "با پدر بچه" تبریک میگم... روزت مبارک گرچه هر روز روز توست.
![]()
In 2006 Alan Becker created a couple of great short animated videos depicting an battle between an animator and his on-screen animations, “Animator vs. Animation” and the sequel “Animator vs. Animation II”. Later on Alan worked with Charles Yeh to create a game version of the animation: “Animator vs. Animation Game: SE” So Dear Friends the battle is between I and me
![]()
هیچ نه معلوم گشت٬ آه که من کیستم.
موج زخود رفته ای٬ تیز خرامید و گفت:
« هستم اگر میروم... گر نروم نیستم...»
این موجها خیلی باحالند... همه موجها دلشون میخاد به ساحل برسن... خیلی آروم روش سر بخورن و رو سینش بخزن... دیدی موجا وقتی تو دل دریا هستن انگار تو صف واسادن و بینشون ولوله س؟ اونا پشت سر هم میان به طرف ساحل...
دیدی موج یواش یواش حرکت میکنه... سرعت میگیره... هر چی به ساحل نزدیکتر میشه... سرش رو بالاتر میگیره... انگار میخاد سرش رو بکوبونه تو سینه ی ساحل... هر چی سرش بلندتر باشه فکر میکنه بیشتر جلو میره....اما یه مشکلی اینجاس.. موج قبلی که نتونسته تمام وجودش رو به خورد سینه ی ساحل بده... داره بر میگرده به طرف دل دریا... همیشه هم اینجوریه... همیشه یه موجی هست که با یه موج سرزنده برخورد کنه... بدی کار اینجاس که این موج قبلیه میره زیر موج داستان ما و زیرش رو خالی میکنه... تمام انرژی موج سربلند ما رو میگیره.. قبل از اینکه موج سرش رو به سینه ی ساحل بزنه... تو دریا سرنگون میشه... بیشتر انرژی ش رو از دست میده... دیگه نمیتونه خودش رو تو سینه ساحل به جلو بکشه... شایدم قبل از رسیدن بمیره... میدونی تمام موجها آرزوشون اینه که تو سینه ی ساحل بمیرن.... دلشون میخاد تا اونجا که میتونن ساحل رو سیراب کنن اما طبیعت موج موجی بودنشه... یعنی: « هستم اگر میروم ... گر نروم نیستم ... »
![]()
| چهارشنبه 20 خرداد1388 ساعت: 14:9 | توسط:پری ـسا | ||||
| http://pouryamusic.ir/Music/Pourya.Ahmadi-Green.mir.hossin.mousavii.%5bPouryaMusic.ir%5d192.mp3 سلام میشه خواهش کنم این لینکو بذاری تو وبلاگت؟ یه موزیک در حمایت از موسویه که یکی از دوستای خوبم خونده .وبلاگت پر طرفداره بچه ها از شنیدنش لذت میبرن | |||||
| وب سایت پست الکترونیک | [نظر خصوصی] | ||||
کاشف بعمل اومد که شعرش از آدمای صاحب نظره... یعنی پری ـسا... لطفاْ برای شنیدین آهنگ به ادامه مطلب رجوع کنین.
ادامه مطلب
![]()
شیخ ما میگفت:
هاجر!
سعی را تو یادمان دادی
سعی یادگار توست!
اگر تو نمیدویدی...
کسی نمیدانست که عشق یعنی دویدن
کسی نمیدانست که عشق نمی ایستد
که عشق میرود...خستگی ناپذیر، پی در پی و همیشه...
هاجر!
تو پابه پای طاقت دویدی
پابه پای امید
تو ناممکن را دویدی...
تو هفت آسمان را، هفت شهر عشق را دویدی
تو بود و نبود را، تو هست و نیست را دویدی
و
معجزه از پس دویدن می آید
از پس صبر...
رحمت دور بود و دشوار
اما
به چنگش آوردی...
تو قطره قطره ی استجابت را از بیابان به در کشیدی
کدام دعاست که در برابر عشقی اینگونه سترگ و با شکوه مستجاب نشود؟
سعی تو نفی عقل بود!
و
پادشاهی متقم عشق!
هاجر!
سعی را تو یادمان دادی
سعی یادگار توست
سعی است که زمزم را میجوشاند
وگرنه اسماعیل تشنه خواهد ماند.
![]()
ما اول لایک میکنیم... بعد رفت و اومد...شاید بعدش لاو کنیم... بعدشم شاید نقطه چین کنیم... اگه از همدیگه خوشمون اومد شاید بعدش زندگی کنیم باهم... شایدا.
منم برا اینکه کم نیارم گفتم:
... ما ایرونیا... کارمون خیلی درسته.... ندیده و نرفته و نیومده... باهم لاو میکنیم... شاید لاس هم بکنیم (خشک و تر قاطی)... بعدش حتماً میخایم با هم زندگی کنیم...
تازه بعضیامون بر این عقیده هستند وقتی یواشکی نقطه چین میکردن کیفش خیلی بیشتر از وقتی بوده که به طور رسمی و شرعی این کار رو میکردن...
به خدا
امیلی یه بار خر نشی فکر کنی بنیان خانواده تو ایران ضعیفه ها!
اصلا ازدواجهای طلاقدار وجود نداره...
![]()
خوندن یه مرحله س
شنیدن یه مرحله دیگه س
اما شنیدن کی بود مانند دیدن؟
آره دیدن یه مرحله ی دیگه تره
حالا!
دوست بودن یه مرحله س
دوست داشتن یه مرحله دیگه س
خیلی دوست داشتن یه مرحله دیگه تر
... اما عاشق شدن یه مرحله ی دوست داشتنیه
عاشق شدن و دوست داشتن یه مرحله دیگه
عاشق شدن و دوست داشتن و دوست بودن یه مرحله دیگه تر
اما پرستیدن یه مرحله ایه که همه عاشقشن...
از اون مرحله ها که خیلی سخته... خیلی باید حواست رو جمع کنی که گیم اور نشی... هی نسوزی...
همش باید بازیت رو سیو کنی... از اون بازی سختها که توش پر از غوله... هر کدوم هم یه پاشنه ی آشیلی دارن برا کشتنشون... از اونا!
خیلیا دووم نمیارن... وسطای بازی ول میکنن و بلند میشن میرن...
تازه تو رو هم که خوب بازی میکنی...
درکت نمیکنن...
تنهات میذارن...
بازی با آدمایی که هیچ چیزی جز مرحله آخر ارضاشون نمیکنه سخته.. خیلی سخت...
![]()
مثه مرد در رو باز کن
بیا جلوم واسا
نیگام کن
تو چشام زل بزن و بگو:
ازت بدم میاد
بگو ایکاش هیچوقت ندیده بودمت...
بگو تو ماله من نیستی.. بگو با هزارتا دختر دیگه هم حرف میزنی...
متهمم کن...
بگو دیگه... بگو!
بعدشم برو...
برگرد... در رو هم ببند... به پشت در تکیه کن... سرت رو چند بار به در بزن... چشماتو بهم فشار بده... انگشتات رو هم مشت کن.. ناخنهاتو به کف دستت فشار بده...
نفس بکش... به جوری که سینه ت بالا بیاد... عمیق نفس بکش... نفست رو پس نده... گوش کن... صدای من میاد که ازت میپرسه:
ساکته همه جا؟
میترسی؟
تنها شدی؟
باهام لج کن... برا اینکه دیگه صدام تو ذهنت نپیچه... چشمهاتو باز کن!
به خودت بگو...
من به تنهایی عادت ندارم... اما به رفتن چرا!
همیشه در راه بودم... به رفتن عادت دارم... به نرسیدن.. به ترسیدن..
بگو.. با من فقط بگو...
بگو چرا من هنوز به دری چشم دوخته ام که تو از آنطرف بهش تکیه زدی...
بگو!
اما بدان "دری که کوبه ندارد کسی نخواهد کوفت... در انتظار مباش"
![]()
خو کردهی قفس را
میل رها شدن نیست ...
سلام من دوست دختر غسالخانم!
روح الله دیروز به خاطر نارسایی کلیوی رفته تو کما. هوشیاریش 3 هست. دکتر امیری میگه اگه تا فردا هوشیاریش تغییری نکنه میره تو زندگی نباتی... براش دعا کنین... روح الله راد رفت!
همین رفت!
این میتونست یه پست باشه تا ببینم بعد از مرگم دوستام چه جوری رفتار میکنن!
تو دنیای واقعی سخته تجربه این درد خانواده و دوستان... اما اینجا میشه این کار رو کرد... خیلی راحت...
براحتی میشه مرد...
شرمنده که نتونستم خبری از خودم بدم... اصولاً 14 خرداد روز مرگه همه چیزه...
دیووونه در اومده بهم میگه دلم واسه شنیدن صدات تنگ شده...
خندم میگیره... بهش میگم آخه مگه تو تا حالا صدای منو شنیدی؟
میگه آره... یه روز نصفه شب بهت زنگ زدم... تو خواب بودی.. اصلاً حواست نبود... صدات خیلی خش داشت... بهت گفتم: چیه داری زور میزنی با صدای خش دار صحبت میکنی تا خوشم بیاد ازت؟
تا صدای خش دار رو گفت...
یهو خوابم یادم میاد... مثه اون رویاهای صادقه که بعد از مدتی همه چی تو ذهنت رژه میره... بعد میترسی... ترست همینجوری هی بیشتر و بیشتر میشه وقتی میبینی همه چی داره بی برو برگرد واقعی میشه...
یهو میرم کاشان٬ خونهای که نمیدونم کجاست ولی خوب همه جاش رو میشناسم... همه اتاقها برام آشناس... اونو میبینم که رو تخت نشسته و من پایین تختشم.
بهش میگم خب؟ ادامه بده... داشتی از من میگفتی!
میگه میدونی؟! خیلی سعی کردم نزدیک بشم بهت و رازهای توی دلم رو بهت بگم٬ ولی نشد. میگه نمیدونم چرا این پرده ی بین منو تو پاره نمیشه...
ساکت میشه٬ رو تختش غلط میزنه و پشتش رو به من میکنه... نمیدونه که من کنارشم و نمیدونه که درست کنار تختش واسادم و داره نگاش میکنم.
میگه یعنی فکر میکنی یه روزی میشه تو کنار تخت من واساده باشی و به حرف من گوش کنی؟
میگم آره٬ مطمئنم.
![]()
من روی تخت مینشینم و به دیوار تکیه میکنم... تو کنارم دراز کشیده ای... دستانم رو میندازم زیر بغلت و میکشونمت روی سینه ام... سرت رو بهم تکیه میدی ... دستام رو دور بدنت حلقه میکنم... کتاب رو بر میداری و جلوی صورتت نگه میداری... سرت رو بر میگردونی و نگاهم میکنی... میفهمم که باید برایت داستان بخونم... ورق میزنی...
از بالای شانه ات شروع میکنم به خواندن... گاهی وقتا لبم رو میارم کنار گوشت و آروم و داغ میگم دوستت دارم... جوری که گرمای نفس خودم به صورتم میخوره... دارم صفحه صفحه بدنت رو میخوانم... لابه لای هر تار مویت نفس میکشم... و تو ورق میزنی... خوانده میشوی... و هیچوقت تکرار نمیشوی... همیشه یه گوشه ی کشف نشده تو وجودت داری که مرا به عمق داستانت فرو ببرد...
بگذار برایت کتاب بخونم...
فقط کتاب رو بالاتر بگیر تا راحت بخوانم...
حواست به داستان باشد...
ورق بزن...
یادت باشد داستانت تکراری نباشد...
داستان تو در بین دستان من...
![]()
چون دیدیم خیلی بیکارین گفتم اوقات فراقتتون رو پر کنم اونم به نحو شایسته...
به من رای بدین :دی
![]()
میدونین که وقتی نفس میکشین... اون هوایی که میره تو ریه هاتون همش
اکسیژن نیست یه عالمه خرت و پرته دیگم قاطیشه.. اینم میدونین که اون هوایی
هم که میدین بیرون همش دی اکسید کربن نیس... هنوز یه کوچولو اکسیژن داره...
خب!
برین دست همبازیتون رو بگیرین و کنارش بخابین... بهش بگین، بازیمون اینجوریه:
تو هوا رو اول میکشی تو ریه هات بعد من از بازدم تو تنفس میکنم... به این صورت که دهنامون محکم به هم چسبیده... و هیچ راهی برای عبور هوام نداره... شرطشم اینه که از دماغامون هم نفس نکشیم!
بعد..
بازدم تو میشه دم من و دم تو میشه بازدم من
اینقدر این کار رو ادامه میدیم که اکسیژن بیچاره تموم شده... اون وقت یکیمون دیگه داره خفه میشه... اونی که آخرین دم رو گرفته برندست...
خب حالا با آرزوی سربلندی تمامی دوستان! همه برین بازی کنین اما قبل از بازی به چند نکته توجه فرمائید :دی
1-شاید تو شروع بازی نفس کشیدنتون مثه هم باشه... یعنی دم و بازدمتون همزمان باشه... به هر حال مثه هر بازی مشترک دیگه (مثلاً زندگی) یکی باید از خودش بگذره... نفس نکشه یه بار. تا دم اون بشه بازدم تو...
2- اون لحظه های آخر که نفستون داره تنگتر و تنگتر میشه... بهتره هیچ فعالیت دیگه ای نکنین... حتی فکر هم نکنین... گاهی وقتا باید از خیلی چیزا بگذرین تا ببرنده شین...
3- من خودم میدونم که تو این بازی میبازم... چون نفسم همیشه از همه کمتره !؟!
اما راهه خوبیه تا بفهمم که... کی راست میگه کی دروغ... یعنی:
اگه دیدین بعد از بازی همبازیت از شوق برد یادش رفت یه نفس عمیق بکشه تا کمبود اکسیژن بازی رو جبران کنه...مطمئن باشین که از دماغش نفس کشیده بوده و تقلب کرده ... به هر حال بازم شما بازنده هستین... چون همبازیتون باهاتون صادق نبوده...
شما سوختین:(
متاسفم!
دوستان.... خواهش میکنم برای یکی از دوستامون دعا کنین...
![]()
موهای به هم ریخته... چشمهای باد کرده... لبهای خشک شده...
یاد دوستم میفتم که میگفت اگه میخای شکل واقعیه یه دختر رو ببینی برو اول صبح از خواب بیدارش کن... اون موقع اگه دیدی قابل تحمله... برو خواستگاریش :))
خندم میگیره... تا دندونام پیدا میشن سریع مسواک رو مثه فرچه میذارم روشون... مثه کاسه ی توالت که میخای سفید بشه خمیر دندون رو بهشون میکشم... با خودم میگم:
هر صبح قرارمون پشت آینه.... من به تو نگاه میکنم و تو به من... من از بهر تو سرگشته و فرمانبردار... شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری....
بگذریم...
گاهی وقتا آدم باید تو زندگیش تاوان پس بده...
تاوان یه اتفاق یه تصمیم یه خواستن...
تاوانی که به اندازه تمام زندگی کردنت درد داره...
مثه درد پهلوی سمت راستت!!!
میفهمی؟؟
![]()
این رو تقدیم میکنم به قرمز آسمونی ... سخته که اینروزها با وجود حال جسمی بد... برا همه روحیه باشی... حس شیخ رو داری برای من...
یادش بخیر اون قدیما که میخاستم زن بگیرم... مخ بعضیا رو گاز میگرفتم و میگفتم... زندگی یعنی دوئیدن... زن و مرد آرامش همدیگن، اما نباید ساکن باشن... باید همش در حال حرکت باشن... یه بار زن دست مرد رو بگیره و جلو بره...یه بار هم مرد دست زن رو بگیره....
شما هم عاشق بودین... تو و او هم میدوئیدین.. اما فرقش این بود که: او میدوئید ... تو میدوئیدی...
تو میدوئیدی.... او میدوئید.... الان خیلی از هم دورین...
خیلی دور... از من هم دورین... دوره دور
پ.ن: هوی خود خرت رو میگم که هی فکر میکنی قرمز آسمونی رو میگم... آره با خودتم!
دوستان برای قرمز آسمونی دعا کنین... یکی از دوستامونه.... همه میشناسینش... بستری شده...
التماس دعا...
![]()
هر ماشینی که میومد دولا میشد و می گفت میرداماد...
به نظر میومد که واقعن منتظر تاکسیه، ولی براش فرقی نداشت... به ماکسیما یا زانتیا هم می گفت...
خدا منو ببخشه! آخه فکر کردم "ز" زندگی رو داده و به جاش "ج" گرفته...
جلوتر که رفتم دیدم که خانم قصه ی ما یه عصای سفید دسشه...
:(
![]()
-: خاک بر سرم که دارم عمرم رو بیخودی پا وبلاگ این غسالخان بی همه چیز تلف میکنم...
+: چقدر برا وقتمون ارزش قائلیم.... برا دوستامون چی؟ همینقدر که شما برا خوندن وب من وقت میذارین... منم برا شما وقت میذارم؟ همینقدر که من شما رو دوست دارم.... شما هم منو دوست دارین یا بالعکس؟
اینا رو بیخیال...
شنیدم همه ی کاندیداها میخان اگه رئیس جمهور بشن... با اوباما گفتگو کنن...
بازم اینا رو بیخیال...
من دلم برا دیوار بلند بی اعتمادی بین ایران و آمریکا که مثلاً قراره خراب شه!! تنگ میشه...
باز اگه بیخیال اینم بشیم... دارم جوش اینو میخورم که اگه این دیواره خراب شه... سردمداران ایران دیگه مثانه شون رو پا کدوم دیوار خالی کنن؟
![]()
قال احمدی نژاد :
"صدای شکستن ستونهای جهانی شنیده می شود. ساختارهای اقتصادی کلان در حال فرو ریختن است. اینجانب بارها و بارها به ضرورت بارگشت از مسیر غلطی که امروزه جهان در پیش گرفته تاکید کرده و نسبت به تاخیر در آن هشدار داده ام."
نمیدونم چرا احمدی نژاد فکر میکنه پیغمبره... یه بار فرشته وحی "الهام" تعریف میکرد:
مادر احمدی نژاد تو کمد اتاق خواب محمود یه دختر پیدا میکنه... برا اینکه همسایه ها نفهمن... مادره ادعا میکنه که پسرش معجره کرده و پیغمبر شده.
بعد ادامه داد از اونجا که یه محمود بدون فرشته وحی مثه یه کاسه توالت بدون سیفون میمونه از اون به بعد خدا "الهام" بهش کرد که تو "به فضل الهی" میتونی... بعد از اون هر وقت میخاست دروغ بگه... اولش میگفت:
به فضل الهی...
دلم تنگ میشه برا به فضل الهی گفتناش... برا دماغ بزرگش... دیشب تو تلویزیون خیلی سعی کرده بود خوشتیپ باشه. یاد ننه قربون افتادم که بزک میکنه :(
![]()
| یکشنبه 3 خرداد1388 ساعت: 14:57 | توسط:صراحی | |||
| رولی جان ! این ضایع بازیا چیه در میاری ؟ به خدا شخصیت تو و جایگاه تو خیلی بالاتر از این حرف هاست . چهارتا مطلب درست و حسابی بزن . اگه می دونستم که نمی تونی بنویسی بهت نمی گفتم .ولی تو می تونی و داری این کارها رو می کنی . داری رسما به یه وبلاگ زرد تبدیل می شی . سبک نوشته ات رو مشخص کن . این چه مسخره بازیه که آخر هر کامنت جواب می دی ؟ می خوای طنز کار کنی ؟ خوب باشه . راهش این نیست . عزیزم به خدا اگه دوست نداشتم این حرف ها رو بهت نمی زدم ولی واقعا این کارهائی که داری می کنی و جدیدا تشدید هم شده من رو یاد وبلاگ های این دخترهای 14 15 ساله می ندازه که عکس حمید گودرزی رو می ذارن تو وبلاگشون . به خدا حیفه خیلی هم حیفه | ||||
| وب سایت ایمیل | [ نظر خصوصی ] | |||
به نظر خودم نوشته هام حرف واسه گفتن دارن ولی همیشه نظر دوستام برام ارزش داشته... خودمم که دقت میکنم میبینم باید تا 22 یه کم سبز بشم... از دیشب دستبند سبز رو بستم به مچ دست راستم... هرچند تا حالا علیرغم کارهای سیاسی اینجا رو آلوده نکرده بودم... اما همه دارن بهم گیر میدن... خسته شدم از چس ناله های این ملت.. پس داستان رو شروع میکنیم:
خب!
یکی بود یکی نبود... زیر گنبد کبود ...غیر از خدای مهربون هیشکی نبود...
میر حسین بعد از سالها سکوت برگشت و کلاغه رو از خونش بیرون کرد...
قصه ما به سر رسید... مطمئن باشید که کلاغه به خونش نرسید.
این کلیپ رو حتماً دانلود کنین و ببینین... آهنگهایی که روش کار شده خداست...

دانلود كنید - با فرمت flv
(حجم 15.05 مگابایت)
دانلود كنید - با فرمت سازگار با تلفن همراه
(حجم 21.03 مگابایت)
![]()
هم در زمين هم آسمان ، هر جا غريبند
داني که در غربت، سخن ها عاشقانه است
اين فصل را با من ،بخوان ...باقي فسانه است...
......این فصل را بسیار ...خواندم ...عاشقانه است.
پیرو پست شماره ۷۹ م.
پ.ن: دوستانی که تو لینکها نیستن بدونن تو قلب ما هستن... ناراحت نشن...
والا :(![]()
در دیزی بازه حیا گربه کجا رفته؟
:)
نه این پست راضیم نکرد... بذار اینو بنویسم هر چند ماله خودم نیست:
فالش نت میگه:فرض کنيد يک تپه شن داريم.
حالا يک دانه شن از روی تپه برداريد . باز هم روبروی شما هنوز يک تپه شن است. اين کار را به مرور زمان و دانه به دانه ادامه دهيد تا جسم روبروي شما تپه نام نگيرد.
آخرين دانهای که برداشتيد تا اسم تپه از جسم [مقابل]تان برداشته شود چه نام دارد. آيا با برگرداندن آن تپه باز ميگردد. با برگرداندن دانهای ديگر چه ؟
مثه همون شکوندن دسته ی چوبها میمونه... یا اون نیم کیلو که رضا زاده بیشتر زد و قهرمان شد... نتایج فیلسوفانه شما رو با آغوش باز خریداریم.
اینجوری
اوکی من دیگه برم حموم :دی
![]()
وقتی از خیال یکی باردار میشن...
یا سقط میکنن، یا میزان!
متاسفانه هر دوشم درد داره... ویار داره... عق زدن داره...
هر دو خالیت میکنه... پوچت میکنه... جونت در میاد تا تموم شه... از دردش بیهوش میشی... شاید نفهمی چی بود کی بود...از کجا اومد تو... از کجات رفت بیرون...
میدونی؟
وقتی سقط میکنی... خالی شدی... از دردش راحت شدی، اما چند ماه فقط
بیخودی سر دل کشیدی... تنها راه فراموش کردن دردش هم اینه که دوباره حامله
شی...
اما زاییدن به پوچیش میارزه... به دردش میارزه... یکی رو بوجود میاری از خودت... عوضش دیگه نمیخای حامله شی...
از این خوشم اومد... بابا طاهر جونم گفته:
خوشا آنانكه هِـــر از بــر ندونند ………. نه حرفي وا نويسند، نه بخونند
چو مــجنون رونــهند اندر بيابون ………. در اين كــوهها روون آهو چرونند
![]()

