خولاصه...
فداکاری خونم اومده پایین... میخام تا چشمم به کعبه خورد... از خدا بخام خوشبخت بشه... بهترینها مالش بشه... بعدم اینکه
به خدا خیلی سخته :(
دلم یه سوراخ میخاد.. انگشتم رو توش کنم... مثه پطروس :)
بعدم اینکه
به درک که نوشته هام ....هیچی. خوبی تو؟
![]()
یادمه مامانم میشست پشت دار قالی و از رو نقشه میخوند... "یکی بزن جاش.. حالا یه سبز کنارش.. یکی به روش..." وقتی نقشه خوندنه یه رج تموم میشد.. شروع میکرد به پر کردن جاهای خالی... اینجاها بود که شعر میخوند.. هنوز صدای مادرم یادمه... صدایی که با زدن چاقوی قالیبافی روی نخهای پشمی و ابریشم های رنگی قطع و وصل میشد... درست مثه وقتی که آ آ آ آ آ آ آ آ آ بگی و بزنی تو سینه ت، اونجوری...
من طبقه ی بالا بودم... صدای خوردن شونه ی قالی روی دار... نشون از تموم شدنه یه رجه دیگه بود.. قالیچه داشت تموم میشد...
یادمه بعضی وقتا دلم میگرفت... خسته میشدم از اینهمه درس خوندن و سری از تو سرا در نیاوردن.. از اینهمه حرکت کردن و نرسیدن.. دلم بهونه گرفتن میخاست.. دلم میخاس.. مثه الان...
یادمه قیافم رو از همونجا از پشت کتاب حسابی لوس و درهم میکردم... انگشتم رو لای کتاب میذاشتم و میبستم و دست میگرفتم و از پله ها میرفتم پایین... میشستم رو پله ی دو تا مونده به آخر... به صورت مادرم نیگا میکردم که رو تخته، روبری دار و قالیچه... نیشسته بود و شعر میخوند... تا میشستم اونجا... میفهمید که اومدم خودم رو براش لوس کنم... چه کنم؟ آخه ته تغاری بودم... میخاستم مثلاْ از دردام بگم...
بهش میگفتم: مامان به خدا خسته شدم.. دیگه نمیتونم.. درسها خیلی سخت شده... هیچی نمیفهمم... معلوم نیس حواسم کدوم گوریه... هر چی میخونم تموم نمیشه... با بغض میگفتم چه غلطی بکنم :(
مامانم همیشه فقط یه جمله میگفت..
میگفت ببین ... اگه من بشینم و هیچکاری نکنم... این قالیچه تموم نمیشه... خودش، خودبخود که بافته نمیشه!؟! من باید ببافم! تو هم باید درس بخونی... تا درسات رو نخونی که قبول نمیشی... بلند شو روحی جون، بلند شو.. تا من یه رج دیگه رو میبافم تو هم برو درست رو بخون و تمومش کن... ماهی دیگه به دمشه.. داره تابستون میشه... دیگه تمومه... بلند شو عزیز... بلند شو...
انگار دلم فقط همین جمله رو میخاست.. سریع میرفتم بالا و شروع میکردم به درس خوندن... به مسابقه دادن با مامان...
امروز دلم اونوقتا رو میخاست...
نمیدونم چرا دیگه صدای شونه ی قالی از تو خونه ها نمیاد...
آخه اگه مامانا قالی نبافن...
دیگه بچه هاشون با کی مسابقه بدن؟
دیگه بچه هاشون از کدوم تموم شدن.. آغاز کردن رو یاد بگیرن؟
دیگه صدای شونه نمیاد...
صدای شونه از خونه نمیاد...
قصه های خوب برای بچه های خوب هم مرد.... خدا رحمتش کنه... یزدی بود
![]()
دیروز فال حافظ گرفتم... هم فالش فال بود و هم شاهدش شاهد...
فال:
اینش سزا نبود دل حق گزار من کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید
شاهد:
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
![]()
وبلاگ هایی که مجبور شدند بمیرند...
وبلاگهایی که دیگه کسی توشون ننوشت...
دیگه کسی نخوندشون...
: دیدیش؟
: نه، چی رو؟
: همینی که اینجا بود.
: من که نمیتونم ببینم.
: خوب منم نمیتونم.
: پس چهجوری دیدی؟
: نمیدونم. حس کردم.
: حالا چی حس کردی؟
: ببین. یه شکلی بود. با من فرق داشت.
: مگه تو چه شکلی هستی؟
: من؟ خوب من یه مربع هستم.
: مربع یعنی چی؟
مربع : مربع یعنی 4 تا ضلع.
: تو 4 تا ضلع داری؟
مربع : آره. مگه تو نداری؟
سکوت.
: نه.
مربع : مگه میشه؟
سکوت.
مربع : تو چی هستی؟
: مثلث.
مربع : چند تا ضلع داری؟
مثلث : 3 تا.
سکوت.
مثلث : چیکار میکنی؟
مربع : دارم تصورت میکنم.
مثلث : مضحکم؟
مربع : نه، اما سادهای.
مثلث : تو عجیبی.
میخندند.
مثلث : تو میدونی کجا هستیم؟ دوریم یا نزدیک؟
مربع : باید نزدیک باشیم. چون صدای همدیگه رو میشنویم.
مثلث : مگه ما میتونیم حرف بزنیم؟
سکوت.
مربع : نه.
مثلث : پس ما فقط میتونیم همدیگه رو تصور کنیم!
مربع : فکر کنم درسته.
مثلث : یعنی من فقط توی خیال تو هستم؟ یعنی اگه به من فکر نکنی دیگه نیستم؟
مربع : چرا هستی.
مثلث : کجا؟
سکوت، طولانی.
مربع : آها، فهمیدم. فهمیدم کجا هستی. اونوقت که من یه چیزی دیده بودم. تو داشتی فکر میکردی. درسته؟
مثلث : آره.
مربع : به چی؟
سکوت.
مربع : خجالت نکش. به من فکر میکردی. میدونم. تو منرو ساختی. تو به یه ضلع چهارم فکر میکردی. من همونم. من خود توام با یه ضلع اضافه.
مثلث : یعنی من الان دارم با خودم حرف میزنم؟
مربع : دقیقاً.
مثلث : آره. اما یه سوال. تو اون موقع که یه چیزی دیدی به چی فکر میکردی؟
سکوت.
مربع : به یه ضلع اضافه...
ته نوشت: من خوبم.
...
منم خوبم... شمام خوبین اگه شهر هیچکس رو با آهنگ سکرت گاردن تا ته بخونین...
![]()
محکم کتکم بزن!
اما تو چشای من نیگا نکن... چشات رو ببند...
نه... بهتره من سرم رو بندازم پایین... میرم اون گوشه ی اتاق.. خودم رو جا میکنم تو اون سه کنج تنهاییام... دستم رو جلوی صورتم نگه میدارم و زانوم رو تو پهلوم جمع میکنم...
حالا بزن...
همینجوری که داری میزنی آروم آروم میخام گریه کنم... تو هم گریه کن...
حالا محکمتر بزن...
من توی خودم جمع میشم... مچاله میشم... فرو میرم تو خودم...
حالا دارم بلندتر گریه میکنم
حالا تو داری میلرزی...
میشنوی؟ صدای هق هقامون باهم قاطی شده...
حالا من یه دفعه از جام پا میشم...فکر میکنی که منم میخام بزنمت... قدم از تو بلندتره... زورمم که از تو بیشتر شده... خب اگه بزنمت که.. که... هیچی
تو چشات نیگا میکنم..
چشامون خیسه خیسه...
بهم میگی خوشگل شدیا کره خر
راست میگی.. آخه چشای خیس همیشه خوشگلترن...
بغلم میکنی...
جدی جدی بغلم میکنی... اولین باره بوی تنت رو دارم میشنوم
حالا دستت رو میکنی لای موهام.. سرم رو فشار میدی به شونه ت... گریه میکنم...
بلـــــــــــــند
بلنده بلــــــــــــــــــــند
خیلی بلـــــــــــــــ....ــــــند
بازم بلندتـــــــــــــــــــــــــــــــــــر...
شونه هات خیس شدن...
تو بغلت حل میشم....
دوستت دارم پدر
قول میـدم
باور کن
نظرات رو بستم... تا چند روزی برای خودم باشم. از همه معذرت میخام... یه روزی دلیلش رو میگم... امروز فقط 5 ساعت نیشسته بودم که بنویسم یا نه... چون اگه مینوشتم باید نظرات رو میبستم... نوشتم... نمیتونستم ننویسم... خودم رو به شما ترجیح دادم :*
![]()
قضیه از این قراره که من در زبان فارسی کلمه ی جدیدی را معنی کردم که حتی تو لغتنامه دهخدا هم نبود. و آن کلمه سرتق بود.
خدایا تو خود شاهد باش که منم: اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی.
از اینا.
![]()

![]()
یادته بهت گفتم میخام رو پشت بوم خونه ی خدا نماز بخونم... مُچم رو تابوندی و گفتی چه غلطا؟!
یادته بهت گفتم چطور بلال اون بالا اذون گفت... خب نماز خوندن که بهتره... بعدش از درد هی داد میزدم و میخندیدم و میگفتم... فقط باید رو شیکم بخوابم و نماز بخونم...تا روم به سمت کعبه باشه :))
یادته چی میخاستیم... چی شد؟
دارم میام بالا پشت بوم خونه تو نماز بخونم... دارم میام به دور تو بچرخم.
:(
![]()
![]()
گمان نكنم دیگر مادر یادش باشد كه درست فردای روزی كه آقا بزرگ مرد ، من به دل درد مزمنی دچار شدم كه تا مدتها دست از سرم بر نمی داشت . یادم هست ، با اینكه همه درگیر مراسم ختم و سوم و هفتم و ... بودند اما مرا پیش چند دكتر مختلف بردند تا شاید افاقه كند . هر دكتر هم كلی قرص و شربت و آمپول تجویز می كرد ، بدون اینكه هیچیك سر در بیاورند واقعن مشكل كجاست . هیچ كس ، هیچوقت از من نپرسید وگرنه خودم همان روز اول می گفتم . كار بدی نكرده بودم كه ...
آقا جان پدر بزرگ مادر بود و هر دو همدیگر را خیلی دوست داشتند . یك روز صبح وقتی از خواب بیدار شدم و آمدم طبقه پائین تا صبحانه بخورم ، دیدم مادر نشسته روی زمین و گریه می كند . من سه سال بیشتر نداشتم . روزهائی كه مادر خانه بود ، میز صبحانه چیده شده بود و من می نشستم تا او چای بیاورد . مثل هر روز نشستم . اما هر چه صبر كردم فایده ای نداشت . مادر همچنان گریه می كرد ...
« مادر ، چرا گریه می كنی ؟ »
« آقا بزرگ مرد . »
« یعنی مریض شده ؟ »
« نه . یعنی مرده . »
« مرده یعنی چی ؟ »
« یعنی دیگر نیست . یعنی از پیش ما رفت . »
« كجا رفت ؟ »
« پیش خدا . تو آسمونها »
« خدا آقا بزرك را اذیت می كند ؟ »
« نه ، خدا همه را دوست دارد . »
« خدا آقا بزرگ را هم دوست دارد ؟ »
« آره »
« پس تو چرا گریه می كنی ؟ »
مادر با بدخلقی من را فرستاد دنبال نخود سیاه . آخرین حرفش این بود كه تو بچه ای ، نمی فهمی ...
خانهء آقا بزرگ شلوغ بود . همه گریه می كردند . آقا بزرگ دراز كشیده بود وسط اطاق خودش . همان كه پنجره بزرگی رو به حیاط داشت و او از آنجا همیشه مواظب بود تا كسی یا چیزی گلهای محمدی اش را خراب نكند ... وقتی مادر رفت تا روی پدربزرگش را ببیند من هم لای دست و پای آدمها پنهان شدم و سر خوردم به اطاق . لحاف كلفتی كشیده بودند روی آقا بزرگ . مادر لحاف را كنار زد و شروع كرد به گریه كردن . صورت آقا بزرگ آرام بود . نمی فهمیدم كه مادر و بقیه چرا گریه می كنند . اما من هم از گریه آنها به گریه افتادم ... دستی مرا از لابلای جمعیت بیرون كشید و بغل كرد و به حیاط برد .
« دائی جان ، آقا بزرگ دردش می آید؟ غصه می خورد ؟ »
« نه دیگر . آلان حالش خوب است . خوب خوب .»
صدای جمعیت بلند شد . بعضی از زنها با صدای بلند گریه می كردند . مردها هم چیزی را فریاد می زدند . بعدها فهمیدم لاالله الله می گویند . آقا بزرگ را پیچیدند داخل فرش تبریزی كه وسط اطاقش پهن بود و با خود بردند ...
« دائی جان ، ما نمی رویم ؟ »
« نه . آنجا به درد بچه ها نمی خورد . »
« مگر پیش خدا نمی روند ؟ آنجا ، به آسمان ؟ »
« تو چقدر سوال می كنی دخترك . نه . اینها می روند آقا جان را می رسانند و برمی گردند . »
« می رسانند پیش خدائی كه همه را خیلی دوست دارد ؟ »
« این را كی به تو گفت ؟ »
« مادر »
« آره ، می رسانندش همان جا . »
شب با پدر برگشتیم خانه . برادر كوچكترم پیش مادر ماند .
« می شود امشب پیش شما بخوابم ؟ »
« نه . برو به اطاق خودت . »
سر پاگرد راه پله ، پر بود از گلدان . مادر همیشه می گفت كه دست به خاك گلدانها نزنیم . مریض می شویم ، میمیریم ... به بزرگترین گلدان كه رسیدم ، چند مشتی از خاك آن خوردم . وقتی با دست زدن به خاك گلدان ممكن بود بمیرم پس اینجوری حتمن می مردم ...
دراز كشیدم روی تختم در آن اطاق تك افتادهء طبقهء دوم و منتظر شدم تا كسی بیاید و پتو را روی سرم بكشد و بعد هم لای فرش بپیچد و ببرد به آسمان ، پیش خدائی كه همه را دوست دارد ...
آن شب كسی نیامد ، جز درد . شب بعد هم . از شب سوم خودم پتو را روی سرم كشیدم و منتظر شدم تا شاید خدا خودش بیاید برای بردنم ... سالها گذشت ، خدای من مرد و من هنوز زنده ام اما از آن زمان به بعد، عادت كرده ام كه هرشب پتو را روی سرم بكشم و بخوابم . درست مثل آقا بزرگ وقتی مرده بود .
![]()
اگر عراق موشک میزند... پس ما هم باید تولید مثل کنیم و موشک بزنیم (منظورش مقابله به مثل بوده)...
حالا حکایت ماست:
در جواب شورای نگهبان به جای اینکه دماغمون رو بگیریم و از اتاق بیرون بریم... بهتر است که جمیعاً تولید مثل کنیم... میر حسین گفت: هر ایرانی یک ستاد... حالا من میگویم... هر ایرانی یک موسوی.
خوشحالم... با وجود اینکه در این مدت.. گاهی خشم... گاهی نا امیدی.. گاهی تنفر... گاهی غم و تنهایی به سراغ ما اومد... اما برگی به تاریخ ایران اضافه شد... خوشحالم که تو اضافه شدن این برگ من وجود داشتم...
من نهضت مشروطه رو حس نکردم... نهضتی که بعد یه عده آمدند و آن رو مشروطه ی مشروعه نامگذاری کردند...
من ملی شدن نفت را ندیدم... نهضتی که مصدق آغاز کرد... (به به! بادوم زمینی هم حال میده ها... وسط نوشتن مطلب سیاسی) اما بعد مذهبیون جای ملیّون را تنگ کردند و نهضت را به قهقرا بردند.
من دولت مهندس مهدی بازرگان رو تجربه نکردم... وقتی فیلم استعفای بنده خدا رو میدیم که میگفت: چرا باید وزیر من از کسه دیگه ای اجازه بگیره؟... هیچ درکی نداشتم.. نمیفهمیدم...
اما این برگ از تاریخ ایران را خود ما نوشتیم. برگ خرداد 88. ما نشون دادیم.. که ستار خان زندس... نشون دادیم که میرزا کوچک خان جنگلی زندس... کسی که میگفت نباید هموطن را کشت... میگفت قزاقها رو نکشید... جنگ ما با روسیه ست.
جنگ ما با روسیه س!
![]()
به حضور اَنوَرت عارضم که:
گیرم که تو، رفتی و گرفتی و گفتی و خوردی و بردی و خواندی و زدی و نمودی و کردی... و ما را اندر غم خود گذاشتی و گذشتی...
ولی روزی را میبینم که به خاطر گذشت نکردنت،
میفتی و جواب میشنوی مصلحت چنین بود!... چرا که:
بیبند نگیرد آدمی پند باشد که چو مردم خردمند،
با تشکر از دوست خوبم «شیخ مصلح الدّین سعدی شیرازی» که در نوشتن این پست (ببخشین بیانیه) کمکم کرد.
![]()
شنیدم که اصلاً دوست نداره بوزه...
میگن برا همینه که چنگ میزنه به در و پنجره...
خودش رو به زمین و زمان میزنه...
از لای هر چی شاخ و برگه خودش رو رد میکنه... هوو هوووو میکنه... تا بلکی بتونه واسه...
آره بیچاره دلش میخاد واسه... یه نفسی تازه کنه... هر چی گرد و خاک و خس و خاشاکه از تنش جدا کنه... بگه من اومدم که بمونم... من گذری نیستم دیگه... خودش رو مادام العمر کنه...
اما میدونی بیچاره چاره ای نداره جز رفتن...
میگن ابرا باد رو هلش میدن... زورش میکنن... هر چی باد بال بال میزنه فایده نداره... از هر سوراخی که میخاد در بره نمیتونه... ابرا خوبیشون اینه که براحتی شکل عوض میکنن... طرفدار تغییرن!
اگه باد یه کم بادش رو خالی کنه...
غرورش رو بشکنه...
حقیقت رو باور کنه...
باید خودش تند حرکت کنه...
باید اینقدر دور بشه تا آه و اشک ابرا دامن باد رو نگیره...
وای بروزی که بارون بزنه...
![]()
همین!
حرف برا گفتن دارم اما فقط حرفه... گاهی وقتا یه خط کار یه پاراگراف رو میکنه.
![]()
جوات جون قبول! ما عمروعاصیم...
یادمه تو همون جنگ وقتی حضرت علی میخاسته عمروعاص رو بکشه... عمروعاص تو آخرین لحظه شلوارش رو میکشه پایین و حضرت علی اون رو نمیکشه و رهاش میکنه...
حالا من فردا میخام اینو ثابت کنم که شما ها علی گونه هستین یا نه!
فردا میرم تظاهرات... وقتی لباس شخصیها میخان با باطوم بزنن تو سرم... سریع شلوارم رو میکشم پایین... اگه نزدن به علی قسم خود علی هستین! قول میدم دیگه نرم رو پشت بوم.... حتی برا تنظیم کردنه دیش... چه برسه الله اکبر گفتن :))
والا!
![]()
قسم به رنگ خونی که خورشید در آخرین لحظات عمرش به غربِ قلبِ آسمان پاشید...
و قسم به شب که چقدر آرام است... ساکت است...
لعنت به خفاشانی که تاریکی شب را آرزو میکنند تا در سکوت و آرامش آن راحت جولان دهند...
...صدق الله علی العظیم
![]()
یهو دستت رو به دیواره وان حموم میگیری... محکم فشار میدی... میترسی... به در حموم نیگا میکنی... بعد دستت رو، رو زخم میذاری و فشار میدی...
اما کم کم شل میشی... سر انگشتات سرد میشه... (اه هی مامان خیار پوست میکنه میده دستم نمیذاره تخیل بزنم :دی) یاد اون شبایی میفتی که رو تخت تو حیاط زیر درخت انار خوابیده بودی و یه نسیم خنک بهاری میخورد تو صورتت... الان همون سرما داره میخزه تو رگهای تنت و میره جلو.... از اینکه این همه رگ تو بدنت هست تعجب میکنی... به خونی که داره از دست چپت تو آب وان حرکت میکنه نگاه میکنی... رگه های خون رو دنبال میکنی تا تو آب حل بشن...
تمام خاطرات بد و خوبت از جلوی چشمت رد میشن... به تنها چیزی که دیگه فکر نمیکنی اون دلیل خود کشیته... یه لحظه از خودت میپرسی الان که من مردم کی میاد منو تو وان حموم پیدا میکنه... دلت به حالش میسوزه... به بعدش فکر میکنی که چه کسایی دلشون برات تنگ میشه... چه کسایی برات گریه میکنن... تا چند وقت به یادتن!! یه صحنه اسلو موشن از تمام اونایی که میشناسی از جلوی چشمات رد میشه... جالبه اول اونایی هستند که ازشون بدت میاد... بعد اونایی که دوسشون داری... سعی میکنی این صحنه رو زودتر رد کنی... بعد میری سراغ اونایی که مردن.... بهشون میگی که منم دارم میام کنارتون...
حس میکنی که دوباره بچه شدی... سبک شدی... دلت میخاد یکی بیاد بغلت کنه و برات لالایی بخونه... تو گوش راستت داغه داغ بگه دوستت دارم... بگه بخاب عزیز دلم .. بعد تو گوشت بوس کنه... تا تو از خواب بپری... بعد نیگا کنی به دست چپت ببینی که هیچ مرگیش نیس.. فقط از بس خسته بودی یادت رفته ساعتت رو از دستت باز کنی... تو هم مثه دیوونه ها محکم بند ساعتت رو گرفتی و فشار میدی...
![]()

